گنجور

 
نورس دماوندی

چون زمن دامن فشان آن سرو قامت می رود

چاک جیبم تا به دامان قیامت می رود

حرف صحت آشنای درد را در خون کشد

اره بر فرق من از سین سلامت می رود

در نظر بازی مرا کاری که رفت از پیش چشم

روز تا شب کاروان اشک حسرت می رود

آتشم چون شمع جای آب می گردد به چشم

بس که از پیش نگاهم کرم وحشت می رود

گشت شادی هر گره نورس دل به اقبال غمش

یوسفی گویا زلیخا را به خلوت می رود

 
 
گوهر
کلیم

دل ز جا رفت، از پی آن سرو قامت می‌رود

می‌پرد چشمم به استقبال حیرت می‌رود

کس به ذوق خویش ترک خانمان خود نکرد

خونم از بیداد مرهم از جراحت می‌رود

تهنیت نوبر نکرد و گرد خوشحالی نگشت

[...]

صائب

چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رود

همچو سیل از پیش، پای کوه طاقت می رود

این سر سختی که از سنگ ملامت خورده است

زود دل در حلقه اهل سلامت می رود

در بیابان جنون از راهزن اندیشه نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه