چون زمن دامن فشان آن سرو قامت می رود
چاک جیبم تا به دامان قیامت می رود
حرف صحت آشنای درد را در خون کشد
اره بر فرق من از سین سلامت می رود
در نظر بازی مرا کاری که رفت از پیش چشم
روز تا شب کاروان اشک حسرت می رود
آتشم چون شمع جای آب می گردد به چشم
بس که از پیش نگاهم کرم وحشت می رود
گشت شادی هر گره نورس دل به اقبال غمش
یوسفی گویا زلیخا را به خلوت می رود


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.