گنجور

 
نورس دماوندی

چون زمن دامن فشان آن سرو قامت می رود

چاک جیبم تا به دامان قیامت می رود

حرف صحت آشنای درد را در خون کشد

اره بر فرق من از سین سلامت می رود

در نظر بازی مرا کاری که رفت از پیش چشم

روز تا شب کاروان اشک حسرت می رود

آتشم چون شمع جای آب می گردد به چشم

بس که از پیش نگاهم کرم وحشت می رود

گشت شادی هر گره نورس دل به اقبال غمش

یوسفی گویا زلیخا را به خلوت می رود