گنجور

 
نورس دماوندی

نگاه از مردمی کی چرخ سنگین دل به ما دارد

به خون عالمی چشم مدار این آسیا دارد

محیط حسن جانان جز دل تنگم نمی باشد

به ظرف قطره این دریا زموج فیض جا دارد

ندارد رتبه افتادگی اوج سرافرازی

زمین از خاکساری آسمان در زیر پا دارد

تواند چون غبار از افسر شاهان کند مسند

به دامان تواضع هر که دستی آشنا دارد

می لعل و نسیم طره اش اکسیر جان باشد

عجب نشو و نمایی دل در این آب و هوا دارد

نگارین پنجه ای شد رهزنم کز دست تمکینش

به خون دل چو مژگان ناله ام پا در حنا دارد

چو مژگانش ندارم کوتهی در موشکافی ها

که چشم از غبار خط آن لب توتیا دارد

زاقبال محبت روی دل هرگز نمی بیند

از این آیینه رویان چشم هر کس بر قفا دارد

پی خوابیدن تیغ تو جانها مهد راحت شد

طپیدن های دل گر مهد جنبان است جا دارد

بساط روی دل فرش است در سر منزل نورس

که چون آینه از جوهر زمینش بوریا دارد

 
 
گوهر
خواجوی کرمانی

چه بادست اینکه می آید که بوی یار ما دارد

صبا در جیب گوئی نافه ی مشک ختا دارد

بطرف بوستان هر کس بیاد چشم میگونش

مدام ار می نمی نوشد قدح بر کف چرا دارد

چو یار آشنا از ما چنان بیگانه می گردد

[...]

ناصر بخارایی

تمتع از وصال زلف مشکینت صبا دارد

که در کویت هوائی گشت و زلفت را هوا دارد

تماشا را خوشست ای گل ز چشمم گوشهٔ آبی

اگر سرو سرافراز تو میلی سوی ما دارد

سر زلف تو رفت از سرکشی بر باد و از فتنه

[...]

کلیم

کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا دارد

که از خورشید رویت در برابر رونما دارد

ندارد بزم میخواران به غیر از ما تنگ‌ظرفی

صراحی بر رخ هرکس که می‌خندد به ما دارد

نویسم نامه و از بس که خون می‌گریم از هجرت

[...]

صائب

ندیدم یک نفس راحت ز حس ظاهر و باطن

چه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
واعظ قزوینی

نیند از احتیاط خصم، دنیا دیدگان غافل

چنار از سالخوردیها، زره زیر قبا دارد!

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه