نگاه از مردمی کی چرخ سنگین دل به ما دارد
به خون عالمی چشم مدار این آسیا دارد
محیط حسن جانان جز دل تنگم نمی باشد
به ظرف قطره این دریا زموج فیض جا دارد
ندارد رتبه افتادگی اوج سرافرازی
زمین از خاکساری آسمان در زیر پا دارد
تواند چون غبار از افسر شاهان کند مسند
به دامان تواضع هر که دستی آشنا دارد
می لعل و نسیم طره اش اکسیر جان باشد
عجب نشو و نمایی دل در این آب و هوا دارد
نگارین پنجه ای شد رهزنم کز دست تمکینش
به خون دل چو مژگان ناله ام پا در حنا دارد
چو مژگانش ندارم کوتهی در موشکافی ها
که چشم از غبار خط آن لب توتیا دارد
زاقبال محبت روی دل هرگز نمی بیند
از این آیینه رویان چشم هر کس بر قفا دارد
پی خوابیدن تیغ تو جانها مهد راحت شد
طپیدن های دل گر مهد جنبان است جا دارد
بساط روی دل فرش است در سر منزل نورس
که چون آینه از جوهر زمینش بوریا دارد