گنجور

 
نورس دماوندی

نه فلک یک رقم از فرد شناسایی توست

مهر و مه عینکی از چشم تماشایی توست

گوهر آیینه ی خودبینی دریا باشد

چشم حیرت زده مراه خودآرایی توست

برگ برگی که در این باغ به هم نیست شبیه

فرد میزان شده ی دفتر یکتایی توست

کی سر از دایره ی خط تو پیچد نگهم

اشک چون سلسله بر پای تماشایی توست

سیر بی جنبش افلاک ندارد کوکب

قطره ی اشک من از منبع جویایی توست

بی توجه نشوند آیینه ها مظهر حسن

نقش ادراک دل از لطف پذیرایی توست

فاش این راز شد از آهن و از مغناطیس

زور هر جذبه ای از دست توانایی توست

کرده ای قلب شکن خیل خط و خال از حسن

شأن هر معرکه از طرح صف آرایی توست

پیچ و تاب دل نورس به تمنای وصال

سایه ی سلسله ی زلف چلیپایی توست

 
 
گوهر
ابن حسام خوسفی

ای که بر صحن چمن گل نه به زیبایی توست

لاله را با همه خوبی سر لالایی توست

صائب

هر که دارد نظری واله زیبایی توست

حلقه دام تو از چشم تماشایی توست

نیست هر چند در این سرو قدان کوتاهی

علم این صف آراسته رعنایی توست

این که هر طایفه ای قبله خاصی دارند

[...]

نورس دماوندی

گوهر بینش ما محو دل آرایی توست

چشم طوفانی ما کشتی دریایی توست

جان صاحبنظران واله زیبایی توست

چشم دل را مژه از پنجه کبرایی توست

قطره ی بحر در آغوش در این لنگرگاه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه