نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸

نه فلک یک رقم از فرد شناسایی توست

مهر و مه عینکی از چشم تماشایی توست

گوهر آیینه ی خودبینی دریا باشد

چشم حیرت زده مراه خودآرایی توست

برگ برگی که در این باغ به هم نیست شبیه

فرد میزان شده ی دفتر یکتایی توست

کی سر از دایره ی خط تو پیچد نگهم

اشک چون سلسله بر پای تماشایی توست

سیر بی جنبش افلاک ندارد کوکب

قطره ی اشک من از منبع جویایی توست

بی توجه نشوند آیینه ها مظهر حسن

نقش ادراک دل از لطف پذیرایی توست

فاش این راز شد از آهن و از مغناطیس

زور هر جذبه ای از دست توانایی توست

کرده ای قلب شکن خیل خط و خال از حسن

شأن هر معرکه از طرح صف آرایی توست

پیچ و تاب دل نورس به تمنای وصال

سایه ی سلسله ی زلف چلیپایی توست