نه فلک یک رقم از فرد شناسایی توست
مهر و مه عینکی از چشم تماشایی توست
گوهر آیینه ی خودبینی دریا باشد
چشم حیرت زده مراه خودآرایی توست
برگ برگی که در این باغ به هم نیست شبیه
فرد میزان شده ی دفتر یکتایی توست
کی سر از دایره ی خط تو پیچد نگهم
اشک چون سلسله بر پای تماشایی توست
سیر بی جنبش افلاک ندارد کوکب
قطره ی اشک من از منبع جویایی توست
بی توجه نشوند آیینه ها مظهر حسن
نقش ادراک دل از لطف پذیرایی توست
فاش این راز شد از آهن و از مغناطیس
زور هر جذبه ای از دست توانایی توست
کرده ای قلب شکن خیل خط و خال از حسن
شأن هر معرکه از طرح صف آرایی توست
پیچ و تاب دل نورس به تمنای وصال
سایه ی سلسله ی زلف چلیپایی توست