گنجور

 
نورس دماوندی

امشب از شمع جمالش بزم چشمم روشن است

خار مژگان را گل خورشید در پیراهن است

درچمن بی سایه ی شمشاد رنگین جلوه اش

خنده ی گل آتش غم را نسیم دامن است

چون رود بیرون زگلزار آن بهار رنگ و بو

غنچه با منقار بلبل همزمان در شیون است

از ملاحت تا لب لعل تو آیددر خیال

خنده ی زخم دل ما در نمک افشاندن است

تا ز تاب آن کمر چون مو ضعیف افتاده ام

نقش پای مور در چشمم چون چاه بیژن است

ترک اسباب تعلق کن که در معراج قرب

پای همت لنگ عیسی را زخار سوزن است

گوهری باشد صدف پروده ی دریای دل

قطره ی اشکی که غم را تکمه ی پیراهن است

می فروزم بهر دیوانخانه شبها شمع فکر

گفته ام تا مصرع تندی چراغم روشن است

بی قراری های ما نورس نه از دلبستگی است

هر طپیدن بر دو عالم آستین افشاندن است

 
 
گوهر
امیر معزی

روی آن تُرک جهان آرای ماه روشن است

زلف او در تیره شب بر ماه روشن جوشن است

تاکه او را جوشن است از تیره شب بر طرف ماه

راز من در عشق او پیدا چو روز روشن است

تا گلی نو بشکفد هر ساعتی بر روی او

[...]

سنایی

تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است

تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ

بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است

جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ابن یمین

اینزمان کز آسمان تابنده ماه بهمن است

زال زرگر نیست آتش از چه تیغش زاهن است

جامی

آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است

خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است

آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوز

نقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است

تو مرا چشمی و تا بر بام و روزن آمدی

[...]

اهلی شیرازی

نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن است

لاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است

حاجت گفتن ندارد حال من ای شمع حسن

قصه جانسوزی پروانه حرفی روشن است

دست چون در خون من دارد! اگر با دیگری

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اهلی شیرازی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه