گنجور

 
نورس دماوندی

امشب از شمع جمالش بزم چشمم روشن است

خار مژگان را گل خورشید در پیراهن است

درچمن بی سایه ی شمشاد رنگین جلوه اش

خنده ی گل آتش غم را نسیم دامن است

چون رود بیرون زگلزار آن بهار رنگ و بو

غنچه با منقار بلبل همزمان در شیون است

از ملاحت تا لب لعل تو آیددر خیال

خنده ی زخم دل ما در نمک افشاندن است

تا ز تاب آن کمر چون مو ضعیف افتاده ام

نقش پای مور در چشمم چون چاه بیژن است

ترک اسباب تعلق کن که در معراج قرب

پای همت لنگ عیسی را زخار سوزن است

گوهری باشد صدف پروده ی دریای دل

قطره ی اشکی که غم را تکمه ی پیراهن است

می فروزم بهر دیوانخانه شبها شمع فکر

گفته ام تا مصرع تندی چراغم روشن است

بی قراری های ما نورس نه از دلبستگی است

هر طپیدن بر دو عالم آستین افشاندن است