گنجور

 
نورس دماوندی

زخم ناسور مرا صبح قیامت مرهم است

بر گل داغ دلم خورشید محشر مرهم است

از نغلطیدن کمر با کوه دارد اتحاد

از نرنجیدن اساس دوستداری محکم است

عیب جاهل یک قلم رسوا چو موی خامه است

بی سخن حسبُ الرَّقَم در حرف نادان مُلزَم است

کس ندارد دوست بر من چو سلیمان زین نگین

مهر خاموشی مرا بر لب چو اسم اعظم است

کم به کار خویش از پر کاری خود آمدیم

بیشتر چیزی که می‌آید به کار ما کم است

رفته و آینده را کیفیت این ساغر دهد

چشم دل اصحاب عبرت را به از جام جم است

سر ز خطّ کار من بیرون نیارد هیچ فرد

چون خط مجنون ز سودا بس که کارم در هم است

دیده‌ام پر فصل فصل انواع هر جنسی که هست

آنچه را من دیده‌ام در دور خود کم آدم است

مستقل نورس ندیدم یک تن از اقلیم عقل

دیده‌ام در هند سودا هر گدایی خرّم است