گنجور

 
نورس دماوندی

به ترسایی مرا عیش مدام است

مسیحم ساقی و خورشید جام است

چو صبحم نقده کاری ره زد از مهر

سرشکم زرکش آهم سیم خام است

نماز بوسه از خطّش قضا شد

مگر بسیار نازک وقت شام است

به این سر رشته صیادی ندیدم

تو را از دانه زاهد خاک دام است

غذای دل مرا انفاس قدسی است

به شرع ذوق حیوانی حرام است

رخ کار سخن را خال زیبا

ز نقش پای کِلکِ اهتمام است

عموم لطف طبعم گوید این راز

که زخم خاص بهْ از لطف عام است

اگر سنجیدگی نورس، حلال است

تو را با غیر سنجیدن حرام است