باز اکسیر اعظم اقبال
مصلحم کیمیای دولت شد
آنکه کلکش گره گشای دل است
چهره پرداز حسن فرصت شد
لعل دل را کفش نگین دانست
آنکه دستور ملک و ملت شد
چون وحید اعتماد دولت و دین
صاعد ذر وی وزارت شد
بیت معمور ساخت دهر خراب
بخت معموره ی سعادت شد
قبض از دل گرفت بسط کفش
ملک پرور چو ابر رحمت شد
هست پرگار عقل را مرکز
قبله ی دل زحسن نیست شد
کرد احیای صاحبان کمال
عالم آباد از این عمارت شد
کاشف الغم شد از غمام کرم
فارج الهم ز حرز همت شد
خواست نورس چو سال تاریخش
فرج حال بعد شدت شد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امر داد و ترا چو حجّت شد
عذر برخاست و وقت مهلت شد
هر ارادت که از محبت شد
یا ز انعام یا ز رایت شد
چونکه در جوش بحر وحدت شد
ظاهر از بحر موج کثرت شد
کنز مخفی که غیب مطلق بود
آشکار از حجاب غیبت شد
تا نماند بخانه غیر از خود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.