گنجور

 
نورس دماوندی

ای که تویی کاشف غمهای من

لطف تو پیوسته مرا یاور است

گرچه مشوش بود اوضاع من

همچو دل احوال مرا ابتر است

من چه کنم هیچ نیاید ز من

هر چه تو با من کنی آن بهتر است

آینه ام شد ز تو صورت پذیر

تیره نی ام لطف تو روشن گر است

نیست به جز لطف سزای لطیف

تیرگی از مهر کجا در خور است

 
 
گوهر