گنجور

 
صفی علیشاه

چون که در جوش بحر وحدت شد

ظاهر از بحر موج کثرت شد

کنز مخفی که غیب مطلق بود

آشکار از حجاب غیبت شد

تا نماند به خانه غیر از خود

عین اشیاء ز فرط غیرت شد

گاه گردید دل گهی دلدار

گاه آئینه‌دار طلعت شد

گاه بنمود روی و از معنی

هر دمی صد هزار صورت شد

گاه بگشود روی و از محفل

در سراپرده هویت شد

گاه شمشیر در معارک زد

گاه آماده شهادت شد

گاه در خوابگاه احمد خفت

گاه بر مسند امامت شد

گاه ترویج شرع احمد کرد

رهنما گاه در طریقت شد

ماالحقیقه که از زبان کمیل

گفت و خود عین آن حقیقت شد

خلق را گه به خوشی شورانید

وانگه اندر سرای عزلت شد

گه به منبر دم از سلونی زد

گاه لب بست و خود به حیرت شد

گاه در طور لن ترانی گفت

یعنی اندر حجاب عزت شد

در جهان بی‌حجاب و پرده گهی

جلوه‌گر در هزار کسوت شد

گاه بنمود رخ به موسی و گه

بر یهودان رهین خدمت شد

گه سه نان داد و خویش حامد خویش

زان کنایت به هفده آیت شد

گاه اندر نماز خاتم داد

ختم بر دست او مروت شد

جود ذاتی او ز سر قدم

بر حدوث دو کون علت شد

جلوه‌گر وحدتش در این کثرت

بهر اظهار جود و قدرت شد

وه چه قدرت که چار عنصر جمع

از دم او به یک طبیعت شد

وه چه قدرت که‌ش از دو حرف جهان

وندران هر چه هست خلقت شد

دوش که‌اندر حضور پیر مغان

در خرابات عشق صحبت شد

این سخن بود گوهری و برون

از دهان علی رحمت شد

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی‌الله

مصطفی شاه ملک امکانی

اولین موج بحر یزدانی

در شب قرب واجب از دامان

چون برافشاند گرد امکانی

سم رخشش حجاب نُه گردون

کرد منشق ز گرم جولانی

این عجب بین که آن شب اشیاء را

داد جسمش عروج روحانی

هست یعنی حقیقت هر شیی

ظل آن جسم پاک نورانی

تا به قوسین و قاب پیغمبر

گشت خارج به جسم ربانی

سر حد کمان شنو که‌اینک

مر تراگویم ار سخندانی

تا به واجب چو دوره پرگار

کن تصور تو دور امکانی

جامع دوره را نبوت دان

بر نبوت دو وجه ارزانی

وجه ادنی ظهور اوست بر او

در رسالت به نص قرآنی

وجه اعلی به طون اوست که هست

آن ولایت به صدق عرفانی

والی آن ولایت است علی

وجه یزدان ولی سبحانی

هستی ممکنات سرتاسر

فرع جسم نبی است تا دانی

چون که اول بسیط در خود بود

منبسط شد به خویش در ثانی

چون شدش دوره تجلی طی

هشت پا در حریم سلطانی

عکس وجه ولایتش در دم

تافت آنجا چنانکه می‌دانی

اندر آن بزم‌الغرض چون حق

کرده بد دعوتش به مهمانی

خوانی آندم زغیب شد حاضر

از نعیم سرای سبحانی

دستی از آستین غیب برون

آمد او را به رسم همخوانی

دید دستی که داده با او دست

بهر پیمان به امر یزدانی

دید دستی که کنده از خیبر

با دو انگشت در به آسانی

پیش از ایجاد عالم و آدم

بوده کاخ وجود را بانی

با پیمبر علی اعلی گفت

در ثنای علی عمرانی

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی‌الله

مرتضی را به حجت عرفان

معنی و صورتی است با یزدان

معنیش واقع به معنیش در ذات

اسم و رسم و شروط و وصف و بیان

وهمها جمله اندر او مبهوت

عقلها جمله اندران حیران

او چو دریا و عقلها چون خس

خس چه یابد ز قعر بحر نشان

صد هزاران هزار کشتی عقل

شد در این بحر غرقه از طوفان

که نیفتاد تخته به کنار

تا چه جائی که ره برد به کران

گمشد اوهام بس در این وادی

که یکی راه نبرد بر پایان

دم نشاید زدن چون زین معنی

که برونست از یقین و گمان

بشنو از من ز صورتش سخنی

تا که عشقم شکسته مُهر زبان

صورت او که نزد اهل شهود

عین معنی است در مقام عیان

باشد او را دو وجه بر یک تن

یک به معنی و اوست جان جهان

موجود جسم عالم است این جسم

خالق جان آدم است آن جان

هست زین بحر جنبشی اسماء

هست زان نور تابشی اعیان

آنچه گفتند انبیاء به خبر

وآنچه دیدند اولیا به عیان

شمه بُد ز وصف این تن هین

تابشی‌ بد ز شمس آن جان هان

زین ره از صلب انبیا این جسم

گشت ظاهر به عالم امکان

در دل پاک اولیا این روح

گشت ساکن به صورت انسان

سر این صورت ار عیان خواهی

جو تولا به عشق پیر مغان

وجه او باقی است در اکرام

غیره کل من علیها فان

در ره پیش عشق چون دادی

جان و کردی به دست او پیمان

در مقام حضور پیر شود

بر نور روشن سکینه ایمان

چون بتابد به جانت نور حضور

یابی از سر این کلام نشان

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی‌الله

خانه کعبه در تن عالم

چون دل عالم است ای اعلم

لاجرم آن علی جسمانی

زاد در خانه دل عالم

فاطمه ابنه الاسد که نمود

افتخار از کنیزی‌اش مریم

چون که بگرفت از ابوطالب

حمل بر خالق وجود و عدم

چون شد آثار وضع حمل عیان

از وی آمد به عجز سوی حرم

کرد دیوار خانه را منشق

در زمان رب کعبه و زمزم

شد چو داخل به خانه بانوی قدس

هر دو دیوار هشت سر بر هم

گشت آن خانه غرق نور سیاه

اندرین نکته‌ای‌ست هین فافهم

آب حیوان درون تاریکی

زد پی روشنی به دهر علم

ای پسر شو سیاه روی دو کون

تا دو کونت شود اسیر ظَلَم

زین سیاهی رسی به نور وجود

هل سفیدی و شو سیاه رقم

بوتراب آن زمان ز عالم قدس

هشت اندر سرای خاک قدم

تا بری از مقدمات ظهور

پی به سر نتیجه معظم

کعبه دیگری‌ست ای سالک

در تن عالم صغیر آدم

اندر اینجا علی روحانی

زاده از مام نفس قدسی دم

روح قدسی مذکر آمد نیز

نفس قدسی مؤنث آمد هم

آن چو بوطالب است و ای طالب

وین چون بنت‌الاسد شد ای همدم

با هم این هردو را کند تزویج

نفس پاک پیر روشن دم

زاید اندر حریم دل آن نور

چون شد این دو به یکدگر توأم

نام او شد سکینه معنی

صورت او چو صورت آدم

دل بود کعبه این سکینه صمد

دل چو دیر آمد این سکینه صنم

هرکه را نیست این سکینه مخوان

تو بنی آدمش هوالاعلم

شاهد غیب این سخن می‌گفت

پرده برداشت چون ز سر کتم

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی‌الله

روز جنگ احد چو پیغمبر

شد ز انبوهی عدو مضطر

رو نهادند همرهانش تمام

به فرار و نماند کس دیگر

موج بجز سیاه کفر غریق

حواست فلک وجود پیغمبر

آمد از حق ندا که ای احمد

استعانت بجوی از حیدر

تا درآرم بیارییت اینک

زآستین جلال دست ظفر

تا رسد عون حقت از چپ و راست

جو اعانت ز حیدر صفدر

خواست از شاه اولیا امداد

در زمان احمد ستوده سیر

بود بر لب هنوزش ادرکنی

از پس یا علی از که از معبر

خاست آواز شیهه دلدل

تافت پس برق ذوالفقار دو سر

بود گفتی صدای عزرائیل

بانگ دلدل به نفی آن لشکر

رفت خاشاک عمر اعدا را

در زمان تیغ شاه چون صرصر

جان به جانان رسید یعنی خوش

مصطفی شاه را کشید به بر

چون در این عالم آنچه یافت وقوع

هست در شخص آدمی مضمر

در وجود تو نیز دشت احد

هست قلب صنوبری پیکر

وآن شئونات نفس غدارت

هست انبوه لشکر کافر

احمد عقلت اندر این میدان

مانده تنها و بی کس و مضطر

حیدرت عشق و ذوالفقارت ذکر

وآن ندا جذب خالق اکبر

احمد عقل را چو حیدر عشق

گشت از سر جذب حق یاور

برکشد ذوالفقار لا وزند

بر وجود قریش نفس شرر

چون به شمشیر ذکر ساحت دل

گشت پاک از سپاه فتنه و شر

بکشد آن شاهد یگانه ز رخ

پرده آنگه که برنشست غبر

معنی لا اله الا هو

گوش قلبت نیوشد از دلبر

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی الله

احمد بت شکن خلیلانه

با علی در حرم شد از خانه

آن که بر قفل دل کلید عطاش

زد پی فتح باب دندانه

از غم فرقتش چو اهل عقول

گشت نالان ستون حنانه

خواست تا دفتر رسالت خویش

برساند به مهر شاهانه

بهر تحزیب بت علی را گفت

پا به دوشم گذار مردانه

بت شکستن بهانه بود غرض

حیدرش پا نهاد بر شانه

بار عشق خدای را بر دوش

اشتر حق کشید مستانه

گشت از آن حول و قوه و قدرت

عقل حیران و دنگ و دیوانه

پنجه بت شکن گشود و فکند

لات و طاغوت را ز بتخانه

کرد واجب چو پاک کرد از بت

بر خود و خلق طوف آن خانه

حج صوریست اینکه در اسلام

شد یکی از جهات ششگانه

حج معنیست طوف کعبه دل

کان بود فرض عقل فرزانه

عشق حیدر چو در دلت پرداخت

لات و عزای نفس بیگانه

وز غبار وجود اغیارت

رفت جاروب ذکر کاشانه

رو کند در دل تو یار شود

شمع جمعت جمال جانانه

نعمت الله را چو یافت دلت

هرچه داری بده شکرانه

جان به شمع رخش بسوز چنانک

عشق آموزد از تو پروانه

گر دهی دل به حرف ما آید

حرف عالم به گوش پروانه

خواهی ار وصل گنج باد آور

خانه را کوب و باش ویرانه

سبحه بفکن یار یکتا را

یک دل آئی به ترک صد دانه

در غم دوست پای یکتایی

زن بفرق دو کون رندانه

در خرابات عاشقان با ما

پس درآی و بنوش پیمانه

تا به جان تو عکس این معنی

افتد از جام پیر میخانه

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی والی الله

چون به خم غدیر از ایزد

بر نبی شد خطاب که‌ای احمد

سر برآر از گلیم و کن بر خلق

فاش اسرار شاه لم یولد

هین مترس از خسان و کن ظاهر

آنچه ز اسلام باشد آن مقصد

با وجود علی چه داری باک

ای سلیمان ملک جان از دد

خیز و برکش به روی یأجوجان

ای سکندر ز نام حیدر سد

بود عرفان به خود مرا مقصود

زآفرینش به جلوه او حد

گو بر اسلامیان ندارد سود

بی تولای حیدر این اشهد

کن تو تبلیغ امر ما بر خلق

خواه گردد قبول و خواهی رد

گشت در دم پیمبر راشد

خلق را بر پیام حق ارشد

بر خلایق ز عالی و دانی

کرد اتمام حجت سرمد

دست حیدر گرفت و گفت این دست

هست دست خدای فرد صمد

کرده واجب به خلق تا محشر

بیعت دست خویش را ایزد

بشکند هر که بیعت این دست

گردد از باب کبریا مرتد

اندر آن روز از صغیر و کبیر

عهد بستند با ید ذوالید

لیک بعد از نبی بر آن پیمان

ماند باقی چهار تن بسند

دل غیر خم است و عقل نبی

حیدرت عشق مطلق امجد

در غدیر دل نوای عارف

پیر عقلت به عشق چون خواند

چنگ برزن بذیل او محکم

تا رسی در سلوک بر مقصد

مادر عقل طفل قلب ترا

چون کند منفظم ز شیر رشد

ز اهل منا شوی و سلمان‌وش

سر این معنیت عیان گردد

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی الله

یک جهت چون شدند در شب غار

قوم بر قتل سید ابرار

امر حق شد بر او که ای احمد

امشب از مکّه بست باید بار

جای خود واگذار بر حیدر

رو تو تنها ز شهر ذی کهسار

تا من امشب به ذات خویش شوم

مر ترا در سرای بستر دار

رفت و بگذاشت الغرض آن شاه

خوابگه را به حیدر کرار

خفت آنجا علی و زآن خفتن

بخت عارف ز خواب شد بیدار

حسن در وصف عشق شد فانی

عشق بر حسن جان چو کرد ایثار

وحدت آمد نماند غیرت عشق

هیچ باقی به خانه جز دلدار

نیم شب چون شدند جمع‌آور

بر در حجره نبی کفار

کس ندیدند جز علی که‌آن بود

خفته بر جای احمد مختار

در زمان سطوت خداوندی

خانه را ماند خالی از اغیار

تا تو دانی که در سرای وجود

بیشکی نیتس جز یکی دلدار

خود نیوشد به گوش خویش ندا

لمن الملک واحد القهار

اوست باقی و مابقی فانی

اوست پیدا و ماسَوی پندار

شاهد معنوی به خلوت دل

گوید این فرد و می‌کند تکرار

که حقیقت به ملک هستی شاه

نیست غیر از علی ولی الله

 
 
نسکبان اندروید