باز اکسیر اعظم اقبال
مصلحم کیمیای دولت شد
آنکه کلکش گره گشای دل است
چهره پرداز حسن فرصت شد
لعل دل را کفش نگین دانست
آنکه دستور ملک و ملت شد
چون وحید اعتماد دولت و دین
صاعد ذر وی وزارت شد
بیت معمور ساخت دهر خراب
بخت معموره ی سعادت شد
قبض از دل گرفت بسط کفش
ملک پرور چو ابر رحمت شد
هست پرگار عقل را مرکز
قبله ی دل زحسن نیست شد
کرد احیای صاحبان کمال
عالم آباد از این عمارت شد
کاشف الغم شد از غمام کرم
فارج الهم ز حرز همت شد
خواست نورس چو سال تاریخش
فرج حال بعد شدت شد
(۱۱۰۲ ه ق)