گنجور

 
نورس دماوندی

سفیده دم که زدم ساغر از شراب طهور

دلم زد از علم نور اتاقه بر سطور

ز گوهر سخنم فاش می توان دیدن

فروغ حسن چو لطف از جبین خنده ی حور

ز جنبش قلمم نقش بسته باغ ارم

ز سکه ی نفسم نقد شد بهشت حضور

بهار می چکد از نوک خامه ام چو سخن

بهشت می دهد از باغ دفتر چو شعور

مرصع است قلم از جواهر سخنم

مشید است ز هر بیت من بنای سرور

ز بس که چهره گشای بهشت شد ورقم

ز شاخ گلبن کلکم شکفت نرگس حور

چو نوری نفسم بال جلوه باز کند

قفس ز بیضه ی بیضا کند شب دیجور

نه آسمان به نوایی که ساز کرده لبم

شود ز نغمه لبالب چو کاسه ی طنبور

حسود سوخت چو داغ جگر به دوزخ رشک

که گوهر سخنم گشت گوشواره ی حور

فلک سوار منم در جهان استعداد

ز مهر مدح شهنشاه بر کفم منشور

قلم به کف رگ ابری محیط بار مرا است

ز فیض منقبت حجت خدای غفور

خدیو کشور این نقد سید ثقلین

سپهر اختر قدر آفتاب مشرق نور

چمن طراز تجلی بهار حسن ازل

جبین نور حقیقت فروع شعله ی طور

سمی خالق اکبر مدار مرکز حق

لقای حسن الهی مفاد آیه ی نور

محیط علم لدنی شهید خطه ی طوس

علی موسی جعفر خلاصه ی مقدور

ز عکس شمه ی ایوان مطلعم شب تار

صد آفتاب زند سر زچشم خانه ی مور

ز خاک بوس درش صبحدم به گوش حضور

شنیدم آیه لاتقنطوا ز رب غفور

شهنشی که به تمهید سجده ی در او

موافقند به هم رای قیصر و فغفور

مقدری که گشوده است عقده های قضا

زکار پر گره خلق از اناث و ذکور

مدبری که بود در کف کفایت او

کلید فتح و مفاتیح مطلب جهور(؟)

مصوری که به یک لمعه البصر کلکش

سپهر طرح کند در سواد دیده ی مور

به نیم طرفه ی عین از خیال خاک درش

سبل به دیده ی اعمی شود لطیفه ی نور

ز زهر چشم نهیبش چو مردمک گردد

سپهر پرده نشین در حریم دیده ی نور

دمی که قاطع پیوند تیغ او گردد

شود گسسته ز هم رشته ی سنین و شهور

چو حفظ او به اثر حکم التیام دهد

به زخم شانه شود اره مرهم کافور

مسیح عهد تواند شد از دم اخلاص

کشد چو مهد به دارلشفای او رنجور

به دور نشاه ی نهی اش نیاید از خوبان

به چشم اهل نظر چشم مست یا مخمور

چو سیلی غضبش داد گوشمال محیط

گرفت آب گهر مشرب رگ محرور

زحکم جاری او خشک ماند از تمکین

به رنگ نقش نگین موج آب گاه عبور

به وضع راتبه خواران فروغ قبه ی او

به مهر و ماه دهد روز و شب وظیفه ی نور

به شمع مطلع ثانی چو آسمان دارد

نیاز پاشی پروانه آفتاب از دور

ز بس که نور در این آستانه یافت وفور

شده است نقش قدم پای تخت عالم نور

چونقش پای شهنشاه در دل خارا

مصور است در این آستان جبین صدور

نشد مشبک زرین حجاب طلعت او

زچشم خلق بود نور ایزدی مستور

کتابه ی حرمش سر خط بهشت برین

غبار فرش حریمش عبیر طره ی حور

همین نه شهپر جبریل فرش این حرم است

که پیشخدمت قندیل او است شعله ی طور

پی نوشتن مدحش به قطعه های بهشت

دوات و خامه ز مژگان و دیده ساخته حور

به مطلع سیوم آیین منقبت بندم

که از فروغ شود غیرت طلیعه ی طور

شود فضای هوا موج خیز طره ی حور

دمی که در حرمش خادمان کنند بخور

حریم در گه او از تراکم زوار؟؟؟؟؟؟؟"

بود مصور فردوس و ازدحام نشور

کسی چگونه کند وصف زینت حرمش

که هست مفرش فراشش اطلس و سیفور

به صحن اقدس و درگاه روضه ی حرمش

چو گل فروز تجلی شود قباب بلور

زنوبهار فروغ مشاعل زرین

شکفته تا به فلک غنچه های قبه ی نور

چو غایبانه ثنایش ز هجر داده نشان

مرا دهد کرمش جرات خطاب حضور

زمهر مطلع چارم خطوط نامه ی من

بود چو خط شعاعی مدار مرکز نور

زهی جمال تو مالک رقاب عالم نور

فروغ حسن تو برهان فروز مشعل طور

زخاک درگهت آیینه ی رخ فردوس

به نقش پای تو تصویر غنچه ی لب حور

خزانه ی تو ولی نعمت ملوک جهان

ملازم حرمت باج خواه از فغور

به بارگاه جلالت که هست عرش سوار

نمی رسد به سلیمان رکابداری مور

زلطف مطلع پنجم به صفحه خامه ی من

گشوده چهره ی سحر مبین بر اهل حضور

سپهر گنبد زرین تو را چو قبه ی نور

در اختران قنادیل زر بود مستور

ز شمع جلوه ی الوان برق قندیلت

به بال بوقلمون می پرد شب دیجور

شکوه شهپر سیمرغ آفتاب شکست

چو چلچراغ تو شد آشیان نوری نور

به طاق کسری و قصر خور نقم(؟)چه رجوع

بود مقرنس دارالسیاده را چه قصور

چه کار ساخته داود پیش حفاظت

که پاک پست شد آوازه ی نوای زبور

به دور عدل تو از حفظ بیضه ی انصاف

نهد به جنگل باز آشیانه را عصفور

دمی که قلزم قهر تو موج زن گردد

زمین ز زلزله گردد محیط شور و نشور

توچون سوار شوی آسمان پیاده ی توست

مه رکاب تو بوسند عرشیان از دور (؟)

تبارک الله از آن باد پیمای عمر خرام

که ناز کاکل و یالش کشد صبا و دبور(؟)

پریوشی که به انداز جلوه می پیچد

عنان مد نگه راز چهره ی منظور

بهار جلوه و لیلی خرام و شیرین کار

غزال شیوه و مردم شکار و حسن غرور

سبکروی که اگر بر بساط گل گذرد

چو بوی گل نشود نقش پای او منظور

به تار ساز چو مضراب از سبک روحی

اگر رود نشور نغمه خارج از طنبور

به روی نکهت گل چون خرامد از شوخی

نمی شود رگ گل با خبر ز لطف عبور

به روز معرکه در فرصت کمان داری

هدف مکد لب سوفار(؟) ناوکت از دور

شده است حلقه ی قاف قدر به روز بگیر

نشست شست تو چون در کمان به خانه زبور

زشست پاک قضا قدرت تو در دل شب

مشبک است چو مجمر حباب دیده ی هور

سنان به چنگ تو از نه سپهر حلقه ربا است

شود ستاره ز تیر تو خانه ی زنبور

ز برق حمله ی تیغت به رستخیز مصاف

چو جان خصم شود عرصه گاه شور و نشور

زباد گرز تو کوه گران به رقص آید

زهر طرف به سبک روحی شرر از دور

شکاف زخم کنی خار اژدهای سنان

به خضم خنده ی دندان نما زند لب گور

چو ذوالفقار تو انشا کند کتاب اجل

به کلک ناوک و شنجرف خون شود مسطور

چو مد باب شود پره ی شکسته خصم

نشان ز فصل دهد زخم سینه ی ناسور

به قید جلد در آید زتخته ی تابوت

کند مقابله اش سدر و سینه اش کافور

کنند سنگ مزارآن زمان بر او سرلوح

که موشکاف کشد جدولی بر آن لب گور

به کنج رفته فرو پای خامه ام چو زبان

مگر حدیث عطای تو می کند مذکور

چو پنجه ی کرمت آستین بر افشاند

سپهر دامن دریوزه واکند از دور

جهانیان همه اجری خور نوال تواند

بیان واقعه چندی است هر چه شد مزبور

به رخصت کرمت ای خدیو هر دو سرا

غزل سرایی از شوق شد مرا منظور

رسید عید و جهان گشت رشک روضه ی حور

ز خواب ناز دگر جست نرگس مخمور

گرفت موج هوا جلوه ی رگ یاقوت

به غنچه ی تا لب لعل تو خنده زد از دور

زهی لطیفه ی لعل تو آب گوهر حسن

بدیهه ی نگهت را هزار شرح ضرور

تغافل تو پریزاد ناز را پر و بال

نگاه گوشه ی چشم تو مستعد فتور

تبسم تو جگر گوشه ی حیات ابد

غبار راه تو سر خط نویس شعله ی طور

چو گشت مهر خطت جزء سرنوشت مرا

سرشته شد گل من از عبیر طره ی حور

ز موج پرتو حسن تو ای محیط صفا

سرشک بر مژه ام ریخت رنگ قبه ی نور

گرفت آینه رنگ صفا از این جوهر

قبول خط تو در دست حسن شد منشور

به کام خال بناگوش آب آن در گوش

چو هندویی است که می نوشد از ایاغ بلور

به زیر سر ننهد گرد بالش خورشید

که تکیه داشت دل من به آن رخ پرنور

تویی تو خونی امیدم ای مروت سوز

مراد و شاهد عدلند از تو ناز و غرور

نمی کنی نفسی چون قضا تطاول ناز

بترس آخر از انصاف قهرمان نشور

ز مطلع ششم اینجا جهات منظور است

که شش جهت شود از پرتواش مجالی نور

زهی غبار هست مرهم دل ناسور

در تو کعبه ی ایمان و قبله ی جمهور

تویی لطیفه ی حق نازش رسول الله

تویی سلاله ی مالک رقاب روز نشور

ز داغ اینکه به زهرت شهید کرد حسود

دلی پر ابله دارم چو خوشه ی انگور

چه رشد کرد ندانم از این عمل مامون

به غیر اینکه شد از رحمت خدا مهجور

به مطلع دگر از بهر طعن آن حاسد

زبان خامه ی اخلاص را دهم دستور

بر آن خسیس که نفاخ شد زباد غرور

نفیرلعن بلند است تا به نخفه صور

شها غریب نوازا دوای خسته دلا

تویی طبیب و شفا بخش خاطر رنجور

سپهر وار ندارم دمی قرار از غم

ز بس که فتنه ی ایام بر من آرد زور

در این ریاض نچیدم گلی ز شاخ مراد

که زخم دل نشد از دست خار و خس ناسور

زضعف نیست مرا قوت شکستن رنگ

به دست درد از این دست گشته ام رنجور

به هیچ وجه در او راه عکس مطلب نیست

ز بس بر آینه ی دل نشسته گرد فتور

به نظم مطلع هفتم خیال غواصم

خراج حسن گرفت از لآلی منشور

به درد فقر و جراحات سینه ی ناسور

تویی طبیب و تویی مرهم و تویی گنجور

تو واقفی که چه کردند با من اهل غرض

تو شاهدی که چه مقدار گشته ام مجبور

زبس گرفته به من تنگ روزگار دورنگ

بود بساط سلیمان دل مرا پی مور

به درگه تو دخیل است نورس از همه باب

کفایت همه کارش به لطف توست ضرور

چو گرد فرش در این آستانه ام که شود

دل خراب زمعماری درت معمور

ز عین لطف نظر دیدگان خاک درت

مرا است گوشه ی چشم عنایتی منظور

که از فروغ کرم روی بخت تیره ی من

شود ز پرتو لطف تو هم شمایل حور

ضرور نیست که دانسته باشم این معنی

که عرض حال نباشد به خدمت تو ضرور

غرض مکالمه باشد به چون تو منظوری

وگرنه نیست مرا معنی دگر منظور

امام ثامن ضامن ز مطلع هشتم

بهشت باب بهشتم کشیده مهد ظهور

نه باکم از گنه است و نه بیم روز نشور

چو مُهر مهر تو طغرا مرا است بر منشور

منم رعیت و سلطان من تویی به جهات

رعایتی که شوم بی نیاز از جمهور

به قدر همت و مقدار رحمت و کرمت

زالتفات تو دارم کفایتی منظور

چو نیست حد بشر مدح خوانی نورس

نمود بهر دعا دست را بلند از دور

همیشه تا رقم هفت پیکر افلاک

شود ملاحظه از خمسه ی نظام دهور

دل مطیع تو گنجور مخزن اسرار

تن عدوی تو چون نسخه ی غلط رنجور

شکفت چون گل فردوس این قصیده مرا

خطاب مظهر اعجاز یافت از لب حور

 
 
گوهر
رودکی

به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور

که باز شانه کند همچو باد سنبل را

به نیش چنگل خون ریز تارک عُصفور

فرخی سیستانی

دلم همی نشود بر فراق یار صبور

همی بخواهد پرسیدن و سلام از دور

اگر فراق بخواهد دل من از پس وصل

ملامتش نکنم بلکه دارمش معذور

ز کام و آرزو‌ی خویش گم شده‌ست دلم

[...]

قطران تبریزی

گل شکفته نماند مگر بصورت حور

خروش رعد نماند مگر بنفخه صور

مسعود سعد سلمان

رسید عید و من از روی حور دلبر دور

چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور

مرا که گوید کای دوست عید فرّخ باد

نگار من به‌لهاوور و من به نیشابور

ره دراز و غریبی و فرقت جانان

[...]

وطواط

جهان سرای غرورست، نی سرای سرور

طمع مدار سرور اندرین سرای غرور

بعاقبت بحسام هوان شود مجروح

دلی که او بحطام جهان شود مسرور

فساد دین همه از جمع خواسته است و ترا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه