گنجور

 
نورس دماوندی

بسته ام تا در رهش بر باد پا نعل شتاب

چون فلک بوسد رکاب سایه ام را آفتاب

نقش پایم بر زمین چون مرغ بسمل می طپد

تا مرا شوق حریمش داده سر در اضطراب

طایرم را شهپر توفیقش از جا می برد

ذره در پرواز می آید به بال آفتاب

بر فراز عمر جولان توسنی در راه او

شد رگ جانم عنان و حلقه ی چشمم رکاب

گرد راهم آبروی شوخی سیماب شد

بس که دارد بی قرارم آرزوی آن جناب

از غبار آستانش غوطه در کوثر زدن

پیش چشم ما بود بسیار روشن تر ز آب

بس که اجزایم ز مهرش موج خیز نور شد

نقش پای من بود هم چشم ماه و آفتاب

چون زشوق قبه ی نورانی اش گریان شدم

از گل خورشید مژگان ترم گیرم گلاب

از شفق سیما سرشک خویش چون کف الخضیب

پنجه ی خورشید را چشم ترم بندد خضاب

بس که موج لعلی از خوناب مژگان شد بلند

چون رگ یاقوتباشد بر فلک مد شهاب

می روم از خویش در راهش پی ترک خودی

چشم دارم هستی دیگر زخاک آن جناب

دور از آن دارالامان عرش بنیان داشتم

خاطری چون سینه ی خصمش محیط انقلاب

تا چراغ دیده روشن کردم از گرد رهش

اختر بختم بودهم چشم شمع آفتاب

آن شهنشاهی که صندوق مرصع پایه اش

عرض را چون کرسی از غیرت کند پا در رکاب

فخر کونین آفتاب اوج فطرت عقل کل

والی ملک ولایت خسرو مالک رقاب

کاشف اسرار مضمون واقف آثار غیب

صاحب علم لدنی وارث ام الکتاب

قهرمان ملک و ملت محبت دنیا و دین

شهریار عرش مسند فارس گردون رکاب

لمعه برق تجلی پرتو حسن ازل

مبدا فیاض فطرت حاکم یوم الحساب

ذره التاج امامت نایب خیر البشر

آبروی گوهر عصمت سمی بوتراب

قبله گاه انس و جان سلطان علی موسی الرضا

آنکه صدقم کرد بیت الله حریمش را خطاب

موج خیز خرق گردد جسم چرخ آبگون

از نم فیضش اگر یک پیرهن بالد حباب

حفظ او با هم دهد چون التیام اضداد را

گرم تر از موج گردد صحبت آتش به آب

مداحانش چو برهامون کشد طغرای فیض

آبروی چشمه ی حیوان شود موج سراب

تا شمیم خلق او باشد مشام آرای جان

چون نفس در خویش دزدد نافه بوی مشک ناب

می تواند خون معنی در رگ اندیشه دید

چشم اعمی گرد راهش را اگر بیند بخواب

تا تجلی پوش گردید از ضمیرش خاطرم

تکمه ی پیراهنم گردید گوی آفتاب

سایه اندازد به هر جا لنگر تمکین او

می برد از چهره ی سیماب رنگ اضطراب

تیغ او در قطع اجزا چون برآید از نیام

سایه اش سازد جدا کیفیت از طبع شراب

گر زکوه حلمش افتد ساید بر چرخ برین

تکیه گاه فلس ماهی می شود انجم درآب

می طپد از بس رگ خار از سهم قهر او

کوه چون مسمل به زیر تیغ دارد اضطراب

می طپد از بس رگ خارا ز سهم قهر او

کوه چون بسمل به زیر تیغ دارد اضطراب

تا جهان منظور آسایش ز پاس عدل اوست

کی تواند دید چشم فتنه بیداری به خواب

طغرل انصاف او تا شهپر همت گشاد

از پر و بال آشیان عصفور را بخشد عقاب

از نسیم لطف او چون فیض عام ایزدی

شعله شد گلزار ابراهیم بر مرغ کباب

چون لب خواهش گشاید سائل درگاه او

حاصل دریا دکان باشد سوالش را جواب

غرفه ی چینی نمایی از رواقش آسمان

عکس زرین قبه اش بر چارمین چرخ آفتاب

می خورد در آب گوهر غوطه اجزای نجوم

تا ز بحرین کفش کرد آسمان فیض اکتساب

مهر رایش تا تجلی کرد در خاطر مرا

سایه ام شد رشک مهتاب گهر ازآب و تاب

تا شود آیینه دل محو انوار لقا

می کشد شوقم نقاب غیبت از روی خطاب

ای به استعداد فطری حجت اللهت خطاب

ذاتت از مجموعه ی ایجاد بیت انتخاب

ذره ی اوج حریمت قبله گاه ماه و مهر

قطره از یاد شکوهت قلزم گردون حباب

بال جبریل امین جاروب فراش درت

سایبان درگهت را کاکل غلمان طناب

عرش یک ایوان صاحب کرسی از درگاه توست

مهر ومه تصویر قندیل تو ای گردون جناب

نه فلک گردی است از خاک درت برخاسته

گرده ای از خاکروب آستانت آفتاب

از کمالت چشم اگر پوشید حاسد نیست باک

کی شود انکار مشرک حجت حق را حجاب

گرد عصیان توتیای دیده ی رحمت شود

چون براندازد به محشر شاهد عفوت نقاب

زندگی بخش جهانی جای استبعاد نیست

گر خزان شیب را سازی گلستان شباب

یا شفیع المجرمین از بخت بی اقبال خویش

دورم از هد مدعایی همچو عصیان از ثواب

چون پر طاووس شد آیینه از تمثال من

بس که رنگین خجلتم از کرده های ناصواب

کز غبار تیره ی عصیان من بندد تشق

تا قیامت در حجاب گرد ماند آفتاب

ریزد از هم گر مصور طرح بنیادم کشد

بس که از سیل حوادث خانمانم شد خراب

بس که از دوران تنگ عیش است بزم مشربم

خالی از دریا برآید ساغر من چون حباب

بس که ضعف طالع اجزایم زهم پاشیده است

با کتانم نکهت گل کرد کار ماهتاب

بس که چون زلف از پریشانی به خود پیچیده ام

مد عمرم همچو جزر موج دارد پیچ و تاب

چشم دارم پرتو لطفی که قلب تیره ام

گردد از اکسیر اشراقش طلای آفتاب

جذب اقبالت ز خاک تیره بردارد مرا

سر بر افرازد به عرشم چون دعای مستجاب

طرفه دست آویزی از دست تهی آورده ام

از کرم کن بر مراد هر دو کونم کامیاب

مدح گفتن نیست چون حد بشر ذات تو را

به که نورس در دعا خود را برآرد زین حجاب

گر چه من فخر القصاید خواندم این نظم گوهر

چشم دارم تا خطایش را دهی حسن صواب

نیست هر چند از لطایف نکته ی من بی نصیب

از قبول طبع خدامت شود کامل نصاب

تا بود اجرام علوی ناظر این خاکدان

تا کند چون جام جم گیتی نمایی آفتاب

ساغر آمال احباب تو مالامال فیض

بر تن خصمت رگ جان موج خیز زهر ناب

 
 
گوهر
عنصری

شهریار دادگستر خسرو مالک‌رقاب

آنکه دریا هست پیش دست احسانش سراب

آسمان جود گشت و جود ماه آسمان

آفتاب ملک گشت و ملک چرخ آفتاب

بنگر اکنون با خداوند جهان شاه زمین

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

تا ببردی از دل و از چشم من آرام و خواب

گه ز دل در آتش تیزم گه از چشم اندر آب

عشق تو باچار چیزم یار دارد هشت چیز

مرمرا هر ساعتی زین غم جگر گردد کباب

با رخم زر و زریر و با دلم گرم و زحیر

[...]

ازرقی هروی

مهترا ، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست

تا توانستم نکردم من ز شعری اکتساب

قصد آن دارم که دامن در چنم زین روز بد

روز خوب خویش جویم بر ستوری چون عقاب

تا همی خوانم کتاب و تا همی جویم شراب

[...]

قطران تبریزی

سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک ناب

آفت دل‌هاست و اندر دیده‌ام چون آفتاب

روی رنگینش چو ماه تافته بالای سرو

زلف مشکینش چو مشک تافته بر ماهتاب

صبر از آن خواهم همی تا عشق او پوشم به صبر

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
ابوالفرج رونی

ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپید

نقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب

هر کجا کلک تو شد بر صفحه کاغذ روان

تیغ هندی را نماند با نفاذش هیچ تاب

در هوایت هر که چون کاغذ دوروئی پیشه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه