گنجور

 
نورس دماوندی

در آستین مرا است ز بحرین دیده ها

صد دجله خون به ماتم سر خیل اولیا

آب گهر چو سنگ شود منبع شرار

گرد چو گرم اشک جهانسوز بحرها

چون رشته های شمع زسوز جگر دهد

سامان گریه هر سر مویم جدا جدا

تابیده دل زطره ی مقتول دود آه

از بهر داغ سوختن جان فتیله ها

واحسرتا که روبه غدار روزگار

بندد ز خون شیر خدا پنجه را حنا

دردا که کرده است قلم نخل باغ دین

شمشیر ابن ملجم بد نقش بی حیا

تارک شکافت تیغ به زهر آب داره خصم

کرد از نیام نامزد حجت خدا

محراب و قبله ی دو جهان را زپا فکند

در مسجد آن مرادی نامرد بدبنا

شمشیر زد به تارک شه دردم سجود

راکع چو تیغ خویشتن از نیت جفا

بیت الله آنکه مولد خود ساخت از شرف

هم جان دهد ز حادثه در خانه ی خدا

در خاک و خون فتاده ی ناقص ترین خلق

چابک سوار عرصه ی میدان لافتی

آن دم که برق تیغ شد از تارکشن بلند

در پیشگاه قرب ز جا جست مصطفی

امید کوچ کرد ز سرمنزل مراد

آمد فرود تیغ چو بر فرق مرتضی

تا ساق عرش موج زن از خون نموده اند

بحرین دیده را حسنین از پی عزا

فریاد از آن دمی که جگر گوشه ی بتول

بیند به خون خضاب چو گیسوی مشک سا

می کرد شاه با کف پرخون ز دست خصم

هر دم شفق نگار محاسن چو دیده ها

کرده است خون شاه به محراب جذب سنگ

رنگین حکایتی است به هنگامه ی جزا

ای وامصیبتاه که در پرده بی حجاب

سازد برهنه دختر زهرا سر از عزا

باران خون ز ناله فرو ریخت رعدوار

چشم ستاره بر فلک از ابرهای ما

از بس جگر گداز بود داغ این خبر

آید به دیده طفل سرشک آتشین قبا

سرمشق جرات این حرکت را یزید کرد

این خون ز کوفه موج زند تا به کربلا

طرح شفق نکرد افق وقت با مداد

در خون طپید صبحدم از داغ این ادا

بر تن الف کشید در این ماتم آفتاب

واکرد در مصیبت او شام طره ها

مینای نه سپهر لبالب شود ز خون

گرنم برون دهد ز جگر میل غصه ها

از بهر جاه و مطلب ناپایدار دهر

آمد ز خصم بر سر آل عبا چها

شاهان دین چو فرض نمودند دولتش

منظور شه چه مطلب دنیا شود چرا

مقصود رقت که دلخستگان کنند

نورس به طرح مرثیه هم شد غزل سرا

 
 
گوهر
قطران تبریزی

تا داد باغ را سمن و گل بنونوا

بلبل همی سراید بر گل بنونوا

رود و سرود ساخته بر سرو فاخته

چون عاشقی که باشد معشوق او نوا

مشک و عبیر بارد بر گلستان شمال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

چون نای بینوایم ازین نای بینوا

شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم

زیرا جواب گفته من نیست جز صدا

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

آمدگه وداع چو تاریک شد هوا

آن مه‌ که هست جان و دلم را بدو هوا

گرمی‌ گرفته از جگر گرم او زمین

سردی‌ گرفته از نفس سرد من هوا

ماه تمام او شده چون آسمان کبود

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق

[...]

وطواط

ای بر مراد رأی تو ایام رامضا

بسته میان بطاعت فرمان تو قضا

از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف

وز فر تو فزوده وزارت بسی بها

خلق خدای را برعایت تویی پناه

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه