گر کشته را لطیفه ی لعل تو جان دهد
راه عدم خیال دهانت نشان دهد
پیمود بس که نرگس مستت شراب ناز
مخمور را نگاه تو رطل گران دهد
اندیشه را خدنگ نگاه تو پی کند
امید را نظاره ی لعل تو جان دهد
هر شب فروغ جلوه ی آن لعل گوشوار
گلگونه ی عذار به سیار کان دهد
چون ابر زلف گیسوی شبرنگ ماه من
خورشید راز طره ی خود سایبان دهد
غیر از نهال نازک آن شاخ گل که دید
نخلی که سنبل و سمن و ارغوان دهد
داد و ستد به جلوه ی شوخی مسلم است
کز طره دل ستاند و از بوسه جان دهد
ای شرم عارضت رگ ابر بهار حسن
ابری که رشحه اش گهر روشنان دهد
چشمت زجنبش مژه و حمله ی نگاه
صد قلب را شکست به تیغ و سنان دهد
از نور حسن محتشم است همچو آفتاب
هر شب وظیفه ای به مه آسمان دهد
آیینه را چو عکس تو روشن کند خمیر
حسنش فروغ مهر به آیینه دان دهد
چشمت زسرمه تیغ سیه تاب چون کشد
مشکل مرا چو ترک نگاهت امان دهد
چشم تو کرد غارت ایمان و دل زمهر
جان را به آن دو کافر نامهربان دهد
رنگ مرا که گشته زغم رشک زعفران
هر دم سرشک حسن گل ارغوان دهد
این نقص دلبری است که یادش نمی کنی
خونین دلی که در غم عشق تو جان دهد
قرنی است که غم تو به جان آمدم مگر
داد دلم عنایت صاحبقران دهد
خاقان غرب و شرق سلیمان که همتش
سامان جم به مور ز هر امتنان دهد
گوهر نگار کرد زانجم فلک بساط
تا پیکش به داور دارا نشان دهد
گردون به رسم باج گذاران به درگهش
از مهر تاج و منطقه از کهکشان دهد
بر جیس هم به شیوه ی قبچاقیان او
اوراد بر زبان گهر و طیلسان دهد
انصاف او به عالم ارواح چون ادیب
تعلیم عدل و داد به نوشیروان دهد
آسان به رنگ گردش چشم از نفاد امر
ز اقصای باختر به حدقیروان دهد
از شرم بی نگار برآید به چند رنگ
صد گنج شایگان چو کفش رایگان دهد
نه قبه ی سپهر بود ثلث نقطه اش
کلکی که از کتابه ی قدرش نشان دهد
مریخ از نهیب گذارد چو مار پوست
هر گه طراز جوشن و برگستوان دهد
در گوشمال خصم گران جان او قضا
ثقل زمین به قبه ی گرز گران دهد
هر دم به قصد دل آزردن عدو
تیر از شهاب و چنبر چرخش کمان دهد
همچون قلم به نیزه ی خطی شکوه او
خلعت به هفت دایره ی آسمان دهد
در چار سوی معرکه اش کوشش سنان
سود تهمتن از سفر هفت خوان دهد
فیض لقای او چو نسیم دم مسیح
فرتوت را شمایل بخت جوان دهد
خورشید همچو سایه زمین گیر می شود
تاجلوه نقش پای شه کامران دهد
ای مالک الرقاب که چترت چو آفتاب
اجسام ملک را به دم جلوه جان دهد
در سایه اش چو خلق جهان آرمیده اند
چتر تواز مظاهر رحمت نشان دهد
برخوان حکم نافذ خود چون سواد روم
عزمت صلا به کشور هندوستان دهد
بوسد چو آستان تو اندیشه تاج قدر
از نقش پا به خسرو سیارگان دهد
مفلس اگر شوند ز جنس زر و گهر
دست دلت وظیفه ی دریا وکان دهد
تالامکان بساط سماوات طی کند
اندیشه چون زسده ی جاهت نشان دهد
خلق توانگر تو ز رشح سحاب فیض
سامان نوبهار به دست خزان دهد
در قالب مثال ظهیر از خیال پست
کفش تو را به تاج قزل ارسلان دهد
سلطانی ات به سلطنت جمله فایق است
بی ماجرا بدیهه ی عقل این نشان دهد
کز بهر انتظام جهان عامل قضا
حکم روان به نایب صاحب زمان دهد
شاها منم که قالب لفظ بدیع را
هر دم مسیح معنی ام از لطف جان دهد
خضر خیال من گل و ریحان لفظ را
در گلشن ثنای تو آب روان دهد
معماری ام چو مهر در ایجاد رنگ و بو
حسن دگر به آب و گل خاکیان دهد
عقد جواهری که من از نظم بسته ام
صد گوشوار لعل به گوش بیان دهد
در منظر بدیهه چراغ معانی ام
پروانگی به گردش چشم بتان دهد
در هر نظر کرشمه ی حسن لطایفم
تعلیم دلبری به پری زادگان دهد
لطف لطیفه های خیال بلند من
هر دم غذای روح به روحانیان دهد
طاووس معنی ام چو گشاید زلفظ بال
عرض لقای حور و ریاض جنان دهد
از حسن نکته چهره گشای خیال من
بر صفحه عرض جلوه ی گل عارضان دهد
هر فردی از مسوده ی نظم و نثر من
منشور افتخار به ایرانیان دهد
زنار بندد از روشم سیف اسفرنگ
خاقانی ام خراج زشروان جان دهد
چون روشنان عالم بالا معانی ام
تا حشر دخل نور به هفت آسمان دهد
چون مدح شاه پایه ی معراج فطرت است
از نه سپهر فکر مرا نردبان دهد
شاهی که نوک خامه ی من در ثنای او
برصفحه عرض حاصل دریا دکان دهد
ای دین پناه چون تو ولی نعمتی به خلق
از خوان آرزو که مرا جز تو نان دهد
لب تشنه محیط نسازد به چشمه سار
جز لجه ی کفت که مرا کام جان دهد
گر نه سپهر دایره از بهر من کشند
کی همتم چو نقطه دمی تن در آن دهد
هرچند مانعند بزرگان کج پلاس
اعجاز شه مراد دلم بی گمان دهد
پاکم زلوث منت هر سفله ای که هست
کی فطرتم حواله به آلودگان دهد
گفتند اگر تدارک حالش نموده ایم
بر این خلاف حال تباهم نشان دهد
پوشیده نیست هر چه رسد از کسی به من
عمروم اگر فریب و اگر زید نان دهد
قرآن مرا چو واسطه ی لطف شه شود
حرمان چرا به بخت زبونم ضمان دهد
قرآن معربی که به امرت نوشته انم
کی عقل دوربین ز نظیرش نشان دهد
مصحف به خط نستعلیقی چنین خفی
تا حشر یاد ازآن خرد خرده دان دهد
این نقش چون نبست ز پیشینیان کسی
دانم که عرض حیرت آیندگان دهد
فردوسی از حکایت جمعی مجوس کیش
از شاه غرنوی چه روایت نشان دهد
شرح قصور آن شه مانع پذیر را
زان دور تا به دامن آخر زمان دهد
آن کار بود باطل و کار حق از من است
انصاف کاش راه حقیقت نشان دهد
آثار نارسایی پور سبکتکین
عرض عیار گوهر سامانیان دهد
کاری که کرد عارف طوسی به عهد خویش
کردند هم کسان و اثر نشان دهد
کاری که کرده ام من از این پرده کس نکرد
ز این بعد هم کجا ورقی نقش از آن دهد
خط آن و شعر این و مربی خدیو ومن
باری خدا ز فتنه ی اعدا امان دهد
مانع نجیب نیست که منع عطا کند
آثار خستش ز دنائت نشان دهد
در بذل نیم قطره شود مانع محیط
رذلی که دین به عشر جوی رایگان دهد
از آفتاب شهرت کارم زیاده است
این شرح را زمانه به صد داستان دهد
ترسم که تازیانه ی فقرم سمند عزم
آخر به هند جلوه رکاب و عنان دهد
نقص حمیت است که پاداش کار من
در ملک هند خسرو هندوستان دهد
مفاع خیر تا چه به عرضت رسانده است
با آنکه هرچه کرد خدایش همان دهد
شد مدت سه سال که در شهر اصفهان
لخت جگر وظیفه ام از دیدگان دهد
اهل وطن مشوش و بی برگ و خسته دل
در انتظار تا چه شه کامران دهد
ای مانع بزرگ چنین بی مروتی
کی روزگار سفله زگیتی نشان دهد
هرکس که با کلام خدا کرد دشمنی
کی تیغ انتقام خدایش امان دهد
انصاف نیست ورنه به چندین هنر مرا
خونابه ام شراب و جگر پاره نان دهد
محرومم از عنایت شاهی که ملک جسم
بی حق خدمتی به فرومایگان دهد
چون در جناب او است کتاب الله ام شفیع
مستمسکی چنین به مرادم نشان دهد
خاطر نشان شاه چو این ماجرا شود
از تیغ کین جزای جفا پیشگان دهد
چون نیست باطریق ثنایش نهایتی
نورس دعای شاه تو را حرز جان دهد
تا در مصاف هندوی شب چرخ از آفتاب
کاووس صبح را علم کاویان دهد
در سایه اش .... اقالیم سبعه باد
چندان که جا به رایت صاحب زمان دهد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاهی، که قدر او ز ثریا نشان دهد
درگاه او ز گنبد جافی امان دهد
خوارزم شاه عالم و عادل، که خاک را
سم سمند او شرف آسمان دهد
آن شاه شیر دل ، ملک اتسز که عون او
[...]
طبع سگی چو هر کسی از تو نشان دهد
گردون چرا نواله به من استخوان دهد
میکن تو این سگی که مرا نیز صبر هست
تا روزگار مالش تو قلتبان دهد
بد کن که کار تو ز بدی بد شود همی
[...]
گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد
میندهد او به جان گرانمایه بوسهای
پنداشتی که بوسه چنین رایگان دهد؟
چون کس نیافت از دهن تنگ او خبر
[...]
شرح غم تو لذت شادی به جان دهد
شکر لب تو طعم شکر وادهان دهد
طاوس جان به جلوه درآید زخرمی
گر طوطی لبت به حدیثی زبان دهد
شمعی ست چهره تو که هر شب ز نور خویش
[...]
باد سحرگهی به هوای تو جان دهد
آب حیات را، لب لعلت نشان دهد
در بوستان به یاد دهن تو غنچه را
هر دم هزار بوسه صبا بر دهان دهد
ز انسان که عکس ماه دهد حسن روی گل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.