گنجور

 
نورس دماوندی

فلک البروج طبعم به ثوابت معانی

شده جامع دقایق چو مدار آسمانی

صحف نتایج من به اصول جامعیت

زده از ره حقایق در مجمع البیانی

همه مظهر رموزم چو صحیفه ی الهی

همه آیت صوابم چو کتاب آسمانی

همه اختراع حسنم چو ادای نازنینان

همه انطباع سحرم چو زبان کلک مانی

به تجلیات فکرت ثمر نهال طورم

روش عصای کلکم به نظر کلیم ثانی

به نفس جهان فروزم چو طلوع صبحگاهی

به سخن حیات بخشم چو شراب زندگانی

همه انبساط حسنم چو نسیم خنده گل

همه آبروی فیضم چو حیات جاودانی

به ادا فریب هوشم چو سماع ارغنونی

به سخن مزیل عقلم چو شراب ارغوانی

به سواد دیده خطم رقم جهان گشایی

به کف بدیهه کلکم علم جهان ستانی

چو قلم رسیده حکمم به سفیدی و سیاهی

چو سخن به من مسلم شده صاحب القرانی

حکما به من مباهی علما ز من معلم

چه ز حکمت طبیعی چه ز منطق بیانی

به حریم نشان عصمت ز صلاح قدر و فطرت

فلکم کند کسایی مه و مهر طلیسانی

نسبم اصیل ذاتی جسم کمال فطری

گهرم محیط دریا صدفم سپهر ثانی

به سخنوران چه سنجی گهر مرا که دارند

همه سرخ رویی از من چو ستاره ی یمانی

به غزل غزال شوخم به مراتع بلاغت

به قصیده دلفروزم چو مطالع جوانی

به مقطعات را نشا به رباعی معما

چه سبق نبرده طبعم زاقاصی وادانی

زسخنوران گیتی اثرات فکرتم را

نه به منشات مانه نه به مثنوی است ثانی

چو زبان غنچه ی گل به افاده نفایح

علم است منطق من به لطایف بیانی

زقبول خط چه گویم که افاده ی بدیهه است

زعیار خود چه سنجم به همین فسانه خوانی

چو رسم به طور بینش ارنی سرا نگردم

که کلیم فطرت من نشنیده لن ترانی

به قصور خود گواهی دهد آنکه چشم پوشد

ز تجلی کمالم به مظاهر معانی

به کمال گل چه نقصان رسداز فضولی خس

ز جمال من چه کاهد به تعرض ادانی

چه تفاخر است نورس سر از این گزاف پیچم

چه هنر مرا چه رجحان چه سخن چه نکته دانی

چو خطا است این مراتب سخن صواب گویم

به مدیح خان بن خان من از این خلاف خوانی

گهر محیط فطرت شرف مه فتوت

ثمر نهال دولت گل باغ کامرانی

سر و سرور خوانین زمان ما زمان خوان

که کمال قدر او شد سبب حلال خانی

فلک از محیط قدرش صدفی است پرلآلی

چمن از بهار خلقش ورقی بود خزانی

کف او کفیل بخشش به رسوم مد احسان

دل او محیط دانش به افاضه ی معانی

به نظر بساط غبرا فلکی است پرکواکب

کف همتش چو آید به مقام زرفشانی

خردش چو عقل اول به تصرف مصالح

گهرش چو جوهر گل به فروغ راز دانی

به سرادق جلالش کند از ره تفاخر

خط استوا طنابی و سپهر سایبانی

به فراز قصر جاهش نرسد قیاس دانا

دهدش اگر چه سلم طبقات آسمانی

چو عطا دهد به گلشن اثر بهار فیضش

دمد از شمایل خس گل گنج شایگانی

به تفضل الهی به توجهات شاهی

دو جهان مقرر او به صلاح کاردانی

حرکات آل برمک روشی است از سخایش

سخن کیان ز جاهش خبری است باستانی

گره جبین ز خلقش گل انبساط گردد

که شکفت غنچه ی دل به نسیم مهربانی

زعموم فضل و رحمت بد و نیک و زشت و زیبا

همه را به خوان احسان طلبد به میهمانی

زهی از نهال قدرت ورقی سپهر اخضر

چو مه از جمال رشدت اثری جهان ستانی

به حصول جاه و حشمت به اصول دین و دانش

علمی به سرفرازی سمری به خرده دانی

نشود خراب مصری که عمارت از یابد

به تصرفات دوران و تطاول زمانی

به مراسم حراست نه صفت تو را مسلم

که به گرگ داده ای عدل وظیفه ی شبانی

زکمال حدس فورا دهی انتظام مطلب

چو ادا کنند حرفی به زبان بی زبانی

کمری ز رشته ی جان به اطاعت توبستم

به صد اهتمام عاشق به وفای یارجانی

به تو خویش را فروشم نه ز راه خود فروشی

که تمیز مشتری شد به رسوم قدردانی

به ملاطفات شایان مترصد است نورس

که به کرسی مراتب خط پایه اش نشانی

چون ثنای تو است بی حد به دعا است اعتصامم

که دعا است مدعایم هم از این مدیح خوانی

کند از بهار تا گل می رنگ و بو به ساغر

نهد از سمن چمن تا به سر افسر کیانی

دم عیسوی شمیم گل خلقت تو بادا

چو حیات خضر در جام تو آب زندگانی

همه آرزو میسر می عشرتت به ساغر

به بساط کامکاری به فراغ و شادمانی

مرساد نقص و آفت به ریاض اعتبارت

نه ز صرصر حوادث نه ز باد مهرگانی

 
 
گوهر
عمعق بخاری

غم تو خجسته بادا، که غمی‌ست جاودانی

ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی

منم آنکه خدمت تو کنم و نمی‌توانم

تویی آنکه چاره من نکنی و می‌توانی

عطار

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی

که ندیدم از تو بوئی و گذشت زندگانی

دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری

که خبر نبود دل را که تو در میان جانی

ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز می‌طپیدم

[...]

نجم‌الدین رازی

به صبا پیام دادم که ز روی مهربانی

سحری به کوی آن بت گذری کن ار توانی

چو رسی به آستانش ز ادب زمین ببوسی

ز من ای صبا پیامی بدهی بدو نهانی

سر زلف مشکبارش به ادب مگر گشایی

[...]

مولانا

هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی

که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی

بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا

که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی

که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

نه طریقِ دوستان است و نه شرطِ مهربانی

که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد؟ که به وهم در نگُنجد

که جواب تلخ گویی، تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه