گنجور

 
نورعلیشاه

زهی روی تو خورشید جهانتاب

ندارد بی تو خورشید جهان تاب

مگر می خورده کامروز چشمت

ز رنجوری و مخموریست در خواب

طبیبم چون تب عشقت فزون دید

علاجش از لبت فرمود عناب

نصیحت گرچه اول تلخ داروست

درآخر هست شیرین همچو جلاب

سرشکم گر نگیرد دامن دوست

بگیرد دامن صحرا چو سیلاب

درآن مجمع پریشانی مبادا

که آنجا جمع میباشد احباب

چنین گوهر که نور از خامه افشاند

چه نزد اهل دل دریست نایاب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خواجه نصیرالدین طوسی

عدوک من صدیقک مستفاد

فلا تستکثرن من الصحاب

فإن الداء أکثر ماتراه

یکون من الطعام أو الشراب

مولانا

الا ای روی تو صد ماه و مهتاب

مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب

مرا در سایه‌ات ای کعبه جان

به هر مسجد ز خورشیدست محراب

غلط گفتم که اندر مسجد ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه