گنجور

 
نورعلیشاه

ای ماه رویت چون مهر تابان

ما را بکویت از مشرق جان

خلقی بکویت هر سو شده جمع

جمعی ز مویت گشته پریشان

روی تو برجی پر ماه انور

لعل تو درجی پر در و مرجان

پیچان ز مویت زنار ترسا

تابان ز رویت انوار ایمان

زین بحر اخضر دانی چه دارم

اشکی چو گوهر در دیده غلطان

چون با تو بستم پیمان عهدی

نبود شکستن در عهد پیمان

گفتی چو اسرار نور علی را

طبع گهر بار کلکی در افشان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قاسم انوار

چندان که گفتم: خاطر مرنجان

رنجید و رنجاند آن شاه خوبان

با آه سردم، با روی زردم

سر در بیابان، مانند باران

آشفته حالم، بی پر و بالم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قاسم انوار
نورعلیشاه

چون سروآزاد برسر فرازان

هرسو نشاندی دربند فرمان

از کفر زلفش بس مر دره را

زنار بستی بر گردن جان

خود بت پرست و در بت پرستیش

[...]

یغمای جندقی

دل رو به خیمه رخ سوی میدان

تن رهن خنجر جان وقف پیکان

سر بر کف دست پا بر سر جان

بر هر چه جز دوست افشانده دامان

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه