ترا سزد که بگردش درآوری افلاک
که نیست دایره خوش خطت بمرکز خاک
مه جمال تو چون آفتاب تابان است
ولیک دیده خفاش کی کند ادراک
بفرق تاج لعمرک شها ترا زیبد
که فخر عالمی و صدر مسند لولاک
سمک ببندگیت بسته طوق در گردن
بگوش حلقه از ماه نو کشیده سماک
مرا که لطف عمیمت بجان سپر باشد
چه باکم ار بزند روزگار تیغ هلاک
بیا بیا که بتن جامه شکیبائی
چو گل ز خار غمت گشته عاشقان راچاک
بجز جمال تو نور علی نمی بیند
ازآنکه آینه از زنگ غیر دارد پاک



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ستایش معشوق خود میپردازد و به زیباییاش اشاره میکند که گویا زیباییاش آفتاب تابانی است که هیچکس نمیتواند آن را درک کند. او تأکید میکند که معشوق از دیگران برتر است و لایق تاج و تخت. شاعر همچنین از احساسات عاشقانهاش میگوید و اینکه با وجود سختیها و خطرات روزگار، زیبایی معشوق هر بدی را تحتالشعاع قرار میدهد. در نهایت، او بیان میکند که تنها زیبایی معشوق را میبیند و از زنگارهای غیر به دور است.
هوش مصنوعی: شایسته است که تو با دست خود به دور خود بگردی و آسمانها را به حرکت درآوری، چرا که دایرهای به زیبایی خط تو بر روی زمین وجود ندارد.
هوش مصنوعی: زیبایی تو مانند آفتاب درخشان است، اما چشمان خفاش چگونه میتواند آن را درک کند؟
هوش مصنوعی: تو به خاطر وجودت شایسته تاج و جواهر هستی، زیرا تو افتخار جهانی و مقام والای این عالم به شمار میروی.
هوش مصنوعی: سمک، که به معنای یک نوع پرنده است، در حال حاضر به شدت مشغول و در بند است. او طوقی به گردن دارد و حلقهای که به شکل ماه نو است، به گوشش آویزان شده است.
هوش مصنوعی: اگر محبت و لطف تو همچون سپری مر protect من باشد، از چه میترسم اگر روزگار با شمشیر نابودی به من حمله کند؟
هوش مصنوعی: بیایید، بیایید که بخاطر صبر و استقامت مانند زنبق، دل عاشقان از غم شما پاره شده است.
هوش مصنوعی: تنها زیبایی توست که نورِ علی را میتاباند، زیرا آینه به خاطر وجود زنگزدگیهای غیر، پاک و صاف نیست.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به مستحقان ندهی هرآنچه داری و باز
دهی به معجر و دستار سبزک و سیماک
بجان پاک تو ای خواجه احمد شباک
که همچو جان توام با تو پاک از دل پاک
سر من آنجا باشد که خاک پای تو است
وگرچه سر ز شرف برگذارم از افلاک
به چشم من تو چنانی که توتیا شمرند
[...]
بذروه ملکوت آی ازین نشیمن خاک
که نیست لایق تخت ملوک تحت مغاک
بخاک بازده این خاک و سوی علو گرای
که جان پاک سزا نیست جز بعالم پاک
تو شاه تخت وجودی چه جای تست اینجا
[...]
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمیکشد دامن؟
[...]
کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش
وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک
سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی
که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.