گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

روز شد باز گرم و بر جوشید

که: «مرا کی توان به گل پوشید؟

من که پیش تو خرد و مختصرم

چندبار از جهان بزرگترم

نرسد با منت بزرگ سری

غم خود خور که تو نه مرد خَوری

کمترین گنج خانه ام دریاست

واپسین چاکر درم جوزاست

تو پلاس سیه به صد تشویش

به سر اندر کشیده همچو کشیش

من متوّج به افسر زرکش

بر سریر فلک سلیمان وَش

هرکه را طالعش زِمَن باشد

مالک ملکت زَمَن باشد

گر تو هستی سوار بر ادهم

بارگیر من است اشهب هم

گر سیاه تو دور تازنده ست

چرده من هنوز پازنده ست

با من آخر نفاق چند کنی؟

دعوی (و) طمطراق چند کنی؟

همه کس را ز روز شرم و حیاست

پای سترو صلاح از او برجاست

نه چو شب کز وجود او فقها

بی حیایی کنند چون سُفها

همه اندیشه محال کنند

میل و رغبت به زلف و خال کنند

شوخ چشم و ستیزه روی شوند

بی محابا به بام و کوی شوند

شب ناگاه بی حجیب روند

که تهی مغز و پرنهیب روند

چون ز پیشش بهانه برخیزد

صد حجاب از میانه برخیزد

با همه کس چو پیش کار شود

در همه چیز یار غار شود»

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.