گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

شبی بود به مهی خلوتی که ساز کنم

خروس بانگ کند تا نگاه باز کنم

رقیب دشمن و قصه دراز و شب کوتاه

مجال نیست که با دوست شرح راز کنم

به روز محتسبان دافع و به شب عسسان

ز هیچ سو نهلندم که سرفراز کنم

به توبه باز مخوانیدم ای مسلمانان

که مرد زهد نیم توبه بر مجاز کنم

اثر کند نفس عاشقان بپرهیزید

ز ناله ی سحری کز سر نیاز کنم

چو باد می گذرد عمر خاک بر سر من

که من گر آتشم از دوست احتراز کنم

به اعتقاد نزاری چو دوست خشنودست

گنه نباشد اگر پیش بت نماز کنم