گنجور

شمارهٔ ۸۴۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

که می‌برد ز رفیقان به دوستان خبرم

که من چگونه به درد از جهان همی گذرم

نه جز عصای قضا دست گیر در پیشم

نه جز نصیبه ی تقدیر بر فراز سرم

به اول آن همه امید در خیال که بود

که آخر این همه زحمت به زیر خاک برم

گمان برند مگر اهل دل که وقت رحیل

به سوی کالبد از حرص باز می نگرم

به هیچ وقت خدا واقف است اگر آید

به غیر دوست همه کاینات در نظرم

ز غصه در دلم از حسرت وداع نماند

نمی کز آتش این غم کباب شد جگرم

کجا شدند که بر بسترم چنین عاجز

به حال نزع ببینند همت و هنرم

چه سود زاری و زور و زر ای نزاری کو

زبان زاری و بازوی زور و دست زرم

اگر حیات بود ور ممات هم ره باد

دعای مادر مسکین و همت پدرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام