گنجور

 
حکیم نزاری

شب ها همه شب در انتظارم

تا دوست نظر کند به کارم

او حاضرِ وقت و من نبینم

او با من و من خبر ندارم

کس را غمِ روزگارِ من نیست

من خود سرِ این طمع نخارم

زین شور که در جهان فکندی

شوریده شده ست روزگارم

باید که به دوستان رسانم

عمری که به هرزه می گذرانم

زیرا که مهم تر از همه چیز

این است که باز می گزارم

گر پای نمی نهم درین راه

از دست بمی رود نگارم

هر چیز که با من است حالی

فی الجمله به دوست می سپارم

با هم نفسی به آخر الامر

آخر نفسی مگر برآرم

تیمار نمی برد خزانم

غم خوار نمی شود بهارم

هر سال همان که پار دادند

از هفت و شش و سه و چهارم

از پای دراوفتاد عقلم

از دست برفت اختیارم

گر دی بودم نزاری ام روز

بنگر به چه زاریانِ زارم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

از بهر چه این کبود طارم

پر گرد شده است باز و مغتم؟

زیرا که درو خزان به زر آب

بر دشت نبشت سبز مبرم

گشت آب پر از تم و کدر صاف

[...]

ازرقی هروی

آمد رمضان بخیر مقدم

دیشب بسلام خان اعظم

جمشید زمان سکندر وقت

مقصود وجود نسل آدم

ای امر تو چون نفاذ تقدیر

[...]

مسعود سعد سلمان

مرداد مهست سخت خرم

می نوش پیاپی و دمادم

از گردون طبع خاک پر تف

وز باران چشم ابر پر نم

بر دشت لباسهای رو نیست

[...]

سنایی

ای چهرهٔ تو چراغ عالم

با دیدن تو کجا بود غم

شد خلد به روی تو سرایم

بی روی تو خلد شد جهنم

ای شمسهٔ نیکوان به خوبی

[...]

انوری

ای زرین نعل آهنین سم

ای سوسن گوش خیزران دم

ای باد صبا گرفته در گل

با آتش تو چو ساق هیزم

سیر تو به گرد خط ناورد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه