گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

چنان به رویِ تو هر بامداد دل شادم

که می برد غم و شادی زمانه از یادم

اگر چه بوس و کناری نمی شود حاصل

ز گوشه هایِ دو چشمت به یک نظر شادم

مگر ز چشمِ تو از هر چه مست بیزارم

مگر ز قّدِ تو از هر چه هست آزادم

چو بخت معتکفِ آستانت بودم و هجر

چو خاک بر سرِ کویِ تو داد بر بادم

همین که عشق اساسِ محبّت تو نهاد

یقین شدم که غمت می کَند ز بنیادم

نزاریا چو پری باش ز آدمی پنهان

که نیست مردمی اندر قبیلۀ آدم

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.