گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

صبح دَم دوش برآورد منادی بلبل

هین که باز از تُتُقِ غنچه برون آمد گل

مطربِ زهره نوا ساقیِ خورشید لقا

خوش بود خاصه که بر طلعتِ گل نوشی مُل

نازکان سرخوش و برطرفِ چمن طوف کنان

مرغکان مست و در افکنده به بستان غلغل

وقت را باش به نقد و طمع از نسیه ببُر

دیرگاه است که این سیل ببرده ست آن پُل

بلبلِ شیفته از جرعۀ جامِ میِ شوق

مست باشد نه چو قمری ز شرابِ آمل

نروی در پیِ دل تا نشوی خوار چو من

هر که او در پیِ دل رفت در افتاد به کل

گر به شب طوق کنم زلفِ دل آرام به روز

شحنه بر گردنِ من گو به غرامت نه غل

دیده پیش است اگر خار گزاید ور نیش

سینه کردم سپر ار تیغ زند ور تاول

بر نزاریِ نزار این همه تشنیعِ رقیب

باغ بان برد گل و شیفته بر گل بلبل