گنجور

شمارهٔ ۷۰۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

با شمع درآمد از درم دوش

می در سر و سر ز می پر از جوش

افکند کمند مشک بر عاج

یعنی که نغوله بر بنا گوش

پر بر کف من نهاد جامی

گوشم بگرفت و گفت هین نوش

گفتم به یکی معاف دارم

گفت این چه سخن یکی دگر نوش

القصه چو کاله جوش ره یافت

در کاسه کله دعا گوش

فریاد برآمد از حسودم

هم عقل ز من برفت و هم هوش

گفت ار نظریت هست با ما

بر روی نیفکنی در آن ‌کوش

بی خویشتنی مکن بیارام

بر ما به ستم جهان بمفروش

در دوستی من ار به تیغت

دشمن بزند منال و مخروش

گفتم به حیا نباید آمد

در حلقه عارفان مدهوش

عیبی نبود گرفته عاشق

معشوقه خویش را در آغوش

تا با تو فتاده ایم خود را

کردیم نزاریا فراموش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام