گنجور

شمارهٔ ۶۸۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش

که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش

به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او

چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش

به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او

که هست از تابِ خورشیدِ رخ او گرم بازارش

همه شب سنگِ غم بر سینه می کوبم که گر روزی

رقیبِ او زند سنگِ جفا کم باشد آزارش

شد از کشتن به نامم قرعۀ محنت چنان سوده

که دوران بهرِ تسکینِ دلِ ما ساخت طومارش

درین بستان مشو مغرورِ حُسن گل چه می دانی

که هست آلودۀ زهرِ جدایی نوکِ هر خارش

نزاری مرد در کویش به زاری شامِ غم گویی

که دیگر هیچ گه نامد به گوشم نالۀ زارش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام