گنجور

شمارهٔ ۶۷۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

جمالِ رویِ هم چون آفتابش

شبی گر باز می بینم به خوابش

به شمشیر از منش نتوان جدا کرد

در آغوش ار کشم مستِ خرابش

چه خوش باشد بدان شیرین زبانی

که در شور آورد بر من شرابش

نه آخر زان دهان باشد خوش آید

اگر تلخ است اگر شیرین جوابش

دلم کرده ست دندان بر لبش تیز

به خونِ جانِ خود دارد شتابش

خیالِ قامتش سرویست پیشم

که هست از چشمۀ چشمانم آبش

قرارم نیست بر بی دل ببخشند

که بی دردی نباشد اضطرابش

فراقم هم دری در وصل دارد

زجایی می کشد چندین عذابش

نزاری بس که کانِ جان بکندی

ندیدی رنگ از لعلی مذابش

حسودت بر حماقت می کند حمل

که کوثر می کشد هم چون شرابش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام