گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

فراموش کردم بلاد و دیار

که برگشت‌ بخت و بیفتاد کار

گرفتار گشتم به دامِ بلا

چه دامی بلایی سیه تاب‌دار

کمندش لقب باشد و زلف نام

خطِ استوا بر پسِ پشتِ یار

به مارِ سیاهش تشّبه کنند

اگر چه گزاینده نَبوَد چو مار

به شب نیز هم انتسابش کنند

ولیکن شبی دل گرفته‌ست و تار

نمی‌گویم از خال و لب کز شکر

برآورده از رشک و غیرت دمار

ز چشمانِ مستش چه گویم که کرد

به هر ناوکِ غمزه صد دل فگار

کنارش گرفتم چنان در میان

که گویی ندارد میانش کنار

به صد رنگ دستان برون آورد

ز دستانِ سیمیان به رنگ و نگار

قضا چون چنین می‌رود بر سرم

ز دستم برون می‌رود اختیار

درین ورطۀ مشکل ای مدّعی

ملامت مکن بر نزاری‌ِ زار

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.