گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآید

وان آفتابِ وصلت از جانبی برآید

تو سر کشیده و من طوقِ وفا به گردن

ساکن که اسبِ حسنت ناگه به سر درآید

ای سروِ باغِ جانم بخرام تا به بستان

کز قامتِ بلندت خم در صنوبر آید

درمان چه می کند دل درد از تو راحت آمد

مرهم چه می نهد جان زخم از تو خوش تر آید

در عشق مردِ صادق هم چون خلیل باید

تا وقتِ آزمایش آتش برو برآید

آن جا که بی محابا تیرِ بلا روان شد

مردی تمام باید تا در برابر آید

ای پای مال کرده بی خود نزاری ات را

آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.