گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

دلم تا کی چنین دیوانه باشد

چراغ عشق را پروانه باشد

به وجهی چون سرش سودا گرفته

روا باشد اگر دیوانه باشد

به دیگر وجه رندی پاک باز است

که کنج گلخنش کاشانه باشد

جم وقتم ولی در مسند عشق

نه چون جغدم که در ویرانه باشد

کسی را دوست می دارم که با من

همیشه همدم و هم خانه باشد

مرا باید که در پیمان من یار

چو می لب بر لب پیمانه باشد

اگر خواهی که باشی پهلوانی

ز خود بگریز تا مردانه باشد

نزاری محو شو در ذرات محبوب

سخن این و جز این افسانه باشد

کسی را اقتدار عشق بایست

که چون من با خرد بیگانه باشد