گنجور

شمارهٔ ۴۲۹

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نه محرمی که پیامی به یار بگذارد

نه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد

چنان ستیزه نداند سپهرِ بی رحمت

که خون ز دیدۀ من دم به دم فرو بارد

جهانِ سست قدم ار شکسته حالی را

دمی ز سینه بر آرد به بام بگذارد

گر از درونِ پر آتش بر آورد آهی

به هر دو دست قضا در گلوش بفشارد

شدند دشمنِ من عالمی و یار هنوز

به دوس داریِ من سر فرو نمی آرد

محّبِ معتقد آن است کز برایِ حبیب

به هر ستم که کند روزگار بسپارد

نزاریا مطلب در زمانه آسایش

که گر دلت بنوازد تَنت بیازارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام