گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

خوشا مطالعه کردن جمالِ بستان را

به موسمی که صبا تازه می کند جان را

میانِ باغ خرامان گرفته دست به دست

نگارِ سیب ز نخ دانِ نار پستان را

قدح به دور بگردان دمادم ای ساقی

که نیست رویِ ثباتی سپهرِ گردان را

به مذهبِ صلحا شربِ آبِ رزنهی است

بده ، بیار ، ستیزِ صلاح جویان را

فغان زچنگ برآورد پیاپی ای مطرب

وز آن فغان مددِ روح بخش انسان را

خلافِ مدّعیان است التفات به چنگ

بزن به تار علی رغمِ جانِ نادان را

خوش است مجلس آزادگان که فرقی نیست

میانِ مجمعِ ایشان گدا و سلطان را

زوال دور مبیناد مجلسی که دروست

بتی که نیست چو او در بهشت رضوان را

نزاریا اگرت ره نمی دهند آن جا

عجب مدار که دفعی معیّن است آن را

سپندِ دل همه بر آتشِ دعا دارند

چه گونه چشم رسد روزگارِ ایشان را