گنجور

شمارهٔ ۳۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

برفت و بر سر آتش نشاند یار مرا

به پای حادثه افکند روزگار مرا

گر آشکار کند آب دیده راز دلم

میان آتش سوزان چه اختیار مرا

چنان نکرد کمند بلای عشقم صید

که قید عقل کند بعد از این شکار مرا

می فکن از نظر عزّتم چنین ای دوست

که دوستان همه بگذاشتند خوار مرا

زمانه را چه حسد بود در میانه ز من

که کنار تو افکند بر کنار مرا

من از تو هیچ دگر جز همین نمی خواهم

مباش بی من و بی خویشتن مدار مرا

تویی مرادِ من از کاینات و موجودات

به هر چه غیر تو باشد چه کار مرا

موکّلان خیالت نمی هلند دمی

که بی وجود تو جایی بود قرار مرا

دلی پر آتش و چشمی پر آب خواهم رفت

شهیدم ار بکشد دردِ انتظار مرا

به شفقت تو نزاری امیدها دارد

روا مدار چنین نا امیدوار مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام