گنجور

 
حکیم نزاری

در عشق اعتبار منه صلح و جنگ را

زیرا نشانه ی دگرست این خدنگ را

تا از خودی خود نبرندت برون تمام

از دامن تو باز نگیرند چنگ را

هر گه که گشته باشی در ذات دوست محو

دیگر حجاب تو نکند نام و ننگ را

چون نفس مطمئنه به مرکز قرار یافت

زان پس چه اعتبار شتاب و درنگ را

زان خاصیت که در سکنات غزال هست

هرگز به وقت حمله نباشد پلنگ را

روشن دلان به آینه محتاج نیستند

زیرا کز ابتدا بزدودند زنگ را

فرهاد کی فریفته ی بی ستون شدی

گر بر محک زدی دل شیرین و سنگ را

بی چاره جان نبرد ز شیرین عشق از آنک

با نوش شهد تعبیه دارد شرنگ را

پهلو چگونه ساید با پیل عشق ، عقل

کز نیل ، بی درنگ در آرد نهنگ را

گر زلف و روی دوست نبینی نزاریا

از هم چگونه فرق کنی صلح و جنگ را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

او را سزد اگر کند آونگ ونگ را

چون سهم او گداخت بفرسنگ سنگ را

ادیب صابر

چون آب و آتش است گه صلح و جنگ را

چون باد و خاک روز شتاب و درنگ را

کلک تو در مصاف کفایت اسیر کرد

شمشیر آب داده و تیر خدنگ را

کس چون تو پرورش ندهد دین و داد را

[...]

صائب تبریزی

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را

شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم

صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را

بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار

[...]

غالب دهلوی

ای روی تو به جلوه درآورده رنگ را

نقش تو تازه کرد بساط فرنگ را

از ناله خیزی دل سخت تو در تبم

در عطسه شرر مفگن مغز سنگ را

از عمر نوح، عرض برد انتظار و تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه