گنجور

 
غالب دهلوی
 

ای روی تو به جلوه درآورده رنگ را

نقش تو تازه کرد بساط فرنگ را

از ناله خیزی دل سخت تو در تبم

در عطسه شرر مفگن مغز سنگ را

از عمر نوح، عرض برد انتظار و تو

در عرض شوق تاب نیاری درنگ را

داغم که در هوای سر دامن کسی ست

در خون من ز ناز فرو برده چنگ را

در بزم، می به جام زمرد نخورده ای

سنجد به دشت جلوه داغ پلنگ را

جوی گشاد شست ترا تا نمانده آب

کاندازه آورد رقم خشم و جنگ را

چون آبگینه ای به جگر در شکسته ایم

آن چشمه چشمه لذت زخم خدنگ را

در گوشه ای خزیده ز اندوه بی کسی

آن بر شکسته خلوت دلهای تنگ را

شوخی که خود ز نام وفا ننگ داشتی

بر باد می دهد به وفا نام و ننگ را

غالب ز عاشقی به ندیمی رسیده ایم

نازم شگرف کاری بخت دو رنگ را