گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

مستم امروز چنین مستی ‌مست

که زمن نیستی آمد در هست

گرنه پیوسته چنین باید بود

پس چرا عاشق و مستم پیوست

بر من انکار چرا چون همه‌‌اند

عاشق و شیفته و دوست پرست

محتسب مست و مشنِّع بر من

که دگر باره فلان توبه شکست

ای مسلمانان از بهر خدای

کیست کو نیست چو من عاشق و مست

هیچ کس نیست در آفاق که نیست

زیر پای هوسی دیگر پست

از سرِ دنیی و عقبی برخاست

هر که در کنج خرابات نشست

عاقبت در سرِ دل کردم جان

جان و دل هر دو بدادم از دست

دارم از شیخ سوالی موجز

نکته‌ای نادره بر خواهم بست

آن که زو روح بیاساید به

یا از آن کو دلِ دل‌داده بخست

با صبا گفتم اگر بتوانی

که ز سر تازه کنی عهدِ الست

اگر از ظلمتِ بیت الاحزان

روی آن هست که بتوانم جست

راه بر مصرِ نزاری کن زود

بویِ پیراهنِ یوسف بفرست