گنجور

 
حکیم نزاری

من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست

هرگز نرفتمی ز پی بی دلان مست

تا دل به دست بود ز دستم نرفت کار

واکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست

برخاست از سر همه اکوان کفرو دین

هرشیردل که بر سر کوی بلا نشست

نازک دلان بمانده در تیه حیرت اند

تا برکه راه بازگشادندو بر که بست

همّت بلند بایدو بازوی دل قوی

گرآسمان شود بمثل همچو خاک پست

در پشت امتحان دل آور نیامده است

از بار طعنه های ملامت گران شکست

چندان که مرد مولع جانست در بلاست

چون ترک جان گرفت ز دام بلا بجست

از دل چه لاف میزنم آخر کدام دل

آخر چه آید از بزه کاری هواپرست

از دوست قانعم که نسیمی رسد به من

هرکو ز هجر و وصل برون شد ز خود برست

ای باد از زبان نزاری بگو به دوست

کاخر شمامه ای ز عرق چین بما فرست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

ایام و‌َرد و موسم عید پیمبرست

گیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست

گلزارها به آمدن آن مزین است

محراب‌ها به آمدن این منوّر ست

آن مونس و حریف می و نَقل مجلس است

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

ای آن که هر چه بایدت از بخت نیک هست

هرگز مباد در جاه تو شکست

تا از قضا پدید شد آثار هست و نیست

پیدا نشد ذات تو از نیست هیچ هست

معلوم شد مگر که تو از نسل آدمی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
سوزنی سمرقندی

کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون

سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است

 طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس

کناس و دیر آس و میانش رگ آور است

نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر

[...]

قوامی رازی

هربنده ای که ایزد بی یار یار اوست

بی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست

آن بی نیاز بنده نواز لطیفه ساز

کز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست

ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه