مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندست
گمان مبر که دلم دل ز دوست برکندست
تنم به یک نفس از وصل یار خوشنودست
دلم به یک نظر از روی دوست خرسندست
غریب نبود اگر چشم جان به جانان است
عجیب نیست اگر میل دل به دلبندست
فغان کنند نصیحت کنان، نمیدانند
که بندِ پایِ دلِ مُستمندِ من پندست
ز فرقت تو به جان آمدم بیا ای جان
که جان من به جمالت بس آرزومندست
به خاک پای تو کز دیده غرق در خونم
به خاک پای تو گفتم، ببین چه سوگندست!
خلاف عهد نزاری مکن به سعی جفا
که در وفا و صفا بی نظیر و مانندست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به بیان عشق و وابستگی عمیق خود به محبوبش میپردازد. او تأکید دارد که دلش به هیچ دلی غیر از دوستش وابسته نیست و سرشار از شادی از وصال یار است. او همچنین بیان میکند که دوری از محبوبش برایش جانکاه است و از او خواستار بازگشت میشود. درد و رنج ناشی از این جدایی را به تصویر میکشد و اشاره میکند که وفا و صفا در عشق او بینظیر است و از محبوبش میخواهد که به وعدههایش وفادار بماند و جفا نکند.
هوش مصنوعی: من را که محبت و دوستی در وجودم ریشه دوانده است، گمان نکن که دل من از عشق و محبت به دوست جدا شده است.
هوش مصنوعی: تنم با یک نفس از پیوستن به محبوب خوشحال است و دلم با یک نگاه از روی دوست راضی و شاد است.
هوش مصنوعی: اگر چشمان جان به محبوب خویش دوخته شده باشند، جای تعجبی نیست که دل هم به معشوق خود گرایش داشته باشد.
هوش مصنوعی: مدام کسانی که نصیحت میکنند، ناله و فریاد میزنند، اما خودشان نمیدانند که دلیل وابستگی قلب نیازمند من، همان پندها هستند.
هوش مصنوعی: به خاطر دوری تو، جانم به شدت به تنگ آمده است. بیا ای محبوب، که جان من آرزوی دیداره تو را دارد.
هوش مصنوعی: به زمین پای تو که از چشمانم اشکها به مانند خون ریخته، گفتم که ببین چه قسمتی و چه حرارتی در این عشق وجود دارد!
هوش مصنوعی: به عهد خود وفادار باش و به سختی و بیوفایی روی نیاور، زیرا در صداقت و پاکی بیهمتا و بینظیر هستی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دلی که عاشق روی نگار دلبندست
نه ممکن است که با صابریش پیوندست
کسی که او به صفت صابرست عاشق نیست
به عشق و صبر نظر کن که چند در چندست
کدام عاشق صادق شنیده ای که ز هجر
[...]
دلم بسلسله زلف یار در بندست
اگر قبول کنی حال من ترا پندست
زبند مهرش چون پای دل شود آزاد
مرا که باسر زلفش هزار پیوندست
بسان لیلی بگشایی وببندی زلف
[...]
به حرف اهل غرض قرب و بعد ما بندست
دل شکسته ما را هزار پیوندست
از آن دمم که به حیرت فکنده دیدن او
نگه به گوشه چشمم هنوز در بندست
نگه دلیر نشد تا مژه به پیش آمد
[...]
ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست
که مادر و پدر غم، وجود فرزندست
ز زهر ناوک او دل چو شهد خرسندست
اگر غلط نکنم تیرش از نی قندست
گره ز طرَة خود باز اگر کنی چه شود
گرهگشایی ما عمرهاست در بندست
کسی به دوست رسد کز جهان تواند رست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.