گنجور

 
حکیم نزاری

گر بدانی لمن الملک این است

اطلبوا العلم ولو بالصّین است

هرچه در دایرۀ گردون نیست

همه در یک دلِ روشن بین است

گر تو را آن دلِ روشن باشد

مطلعِ صبحِ قیامت این است

مست باش ای دلِ دیوانه که مست

فارغ از عیب گر و تحسین است

هر که با دخترِ دوشیزۀ رز

متأهل نشود عِنّین است

عقل اگر حکم کند من نکنم

ترکِ می کآن سخنِ رنگین است

عکسِ رخسارۀ جانانۀ ماست

هر اشارت که به حورالعین است

هندوی ِرومیِ او یعنی خال

نقطه یی بر ورقِ نسرین است

زرهِ مُظلِم او یعنی زلف

عقل را ظلمت و ما را دین است

حلقه بر حلقۀ زلفش گویی

حبسِ خَم در خَمِ غسطنطین است

هیچ زندانی از او ره بیرون

نبرد گرچه رهش تعیین است

ورچه تو بودۀ در زندانش

حلقه در گوشِ درش مشکین است

بر دلم هیچ ملامت مکنید

گر خطایی رود اندر چین است

گرچه دل گیر بود خوش باشد

تن وطن گاهِ دلِ مسکین است

رمز می گویم و می گویم باز

آن چه در ضمنِ سخن تضمین است

غایتِ کار محبّت دارد

با نزاری همه را این کین است

پسِ دیوارِ قناعت بنشست

گرچه صاحب قدمی پیشین است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوالفرج رونی

جشن فرخنده فروردین است

روز بازار گل و نسرین است

آب چون آتش عود افروز است

باد چون خاک عبیر آگین است

باغ پیراسته گلزار بهشت

[...]

اهلی شیرازی

دختر مرده شوی را امسال

که ز گلگونه چهره رنگین است

مرو از ره به سرخی رویش

که همان مرده شوی پارین است

قائم مقام فراهانی

به چه ماند بعروسی عالم

که سبک روح و گران کابین است

شوی او زیبد سلطانجهان

که همین خسرو و آن شیرین است

پروین اعتصامی

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه