گنجور

شمارهٔ ۱۳۸۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

وقت نیامد که روی باز نمایی

پرده نبندی و خیمه بازگشایی

یوسفِ در پرده ای و منتظرانت

بر سر راه اند تا تو کی به درآیی

عیب نکن گر نیازمند ندارد

طاقتِ دردِ فراق و داغ جدایی

غایب و حاضر چه گویمت که ز پرده

گر به در آیی وگرنه آفتِ مایی

باز نیاید به خویشتن به قیامت

هر که تو او را زخویشتن بربایی

گردنِ صیدی که در کمندِ تو آید

چشم ندارد به هیچ روی رهایی

دفع ندانند کرد و چاره اطبّا

دردِ اَحبّات را که هم تو دوایی

ذوقِ محبّت نیازمندِ تو داند

عشق نداند که چیست مردِ هوایی

تا تو به درویش لقمه ای بفرستی

دست برآورده ایم و سر به گدایی

ای شده شهری نزاریا ز تو پرشور

تا به کی آخر چه فتنه ای چه بلایی

مست شدی تا به روزِ حشر از این مِی

باز نیایی به خود هنوز کجایی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن