گنجور

شمارهٔ ۱۳۸۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

امید هست که روزی جمال بنمایی

اگر به خشم برفتی به صلح بازایی

نخست چاشنی ای دادی ام به شربت وصل

چو پای بند شدم روی بازنگشایی

من از جفای تو بر سر زنان تو سر در پیش

کرشمه می کنی و می روی به رعنایی

چو می گرفتی ام اول چو پارسا بودی

مکن که آخرِ کارم کشد به رسوایی

اگر دو دیده به یک بار در سرِ تو شود

ز گریه کم نکنم گو مباش بینایی

طریقِ رایِ تو جویم به هرچه لطف کنی

مطیعِ حکمِ تو باشم به هرچه فرمایی

یه طعنه گفت پدر کای پسر شکیبا باش

چه گونه بر سرِ آتش کنم شکیبایی

عجب از آن که دهی پندها نزاری را

کجا به وعظ کند التفات شیدایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام