گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ندارم محرمِ رازی که پیغامی برد جایی

درین غم بنگرد رویی برین مشکل زند رایی

چنان شوریده شد بختم که پای از سر نمی‌دانم

مگر خود محنتِ ما را پدید آید سر و پایی

نصیحت‌گوی می‌کوشد که بفریبد مرا از تو

چه می‌خواهد نمی‌دانم ز چون من ناشکیبایی

به قهر ار بند بربندم کند دشمن جدا از هم

به بوی دوست لبّیکم برآید از هر اعضایی

محال است آن که سودایش توان کرد از سرم بیرون

هنوزم استخوان در گِل نباشد بی‌تمنّایی

نه هر معشوقه چون لیلی وفا کرده‌ست با یاری

نه هر دیوانه چون مجنون به سر برده‌ست سودایی

اگر خواهی که لیلی را نباشد چون تو مجنونی

بباید کرد چون مجنون ز جز لیلی تبرّایی

به علمِ من همه عالم مقابل نیست با یک دم

که در خلوت برآوردی به رویِ عالم آرایی

مرا افسرده می‌گوید که بر آتش مزن خود را

ولی گفته‌ست پروانه که کو صبری و پروایی

نزاری را میاموزید از این پس خویشتن‌داری

محال است این طمع یاران شکیبایی ز شیدایی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.