گنجور

شمارهٔ ۱۳۶۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

به پای مردیِ عقل از رهِ شکیبایی

کجا روم که محال است عقل و سودایی

طمع مکن که به تدبیرِ عقل دست دهد

شکیب هر که برآورد سر به شیدایی

دلی بباید و پیشانی‌یی که نتوان رفت

طریقِ عشق به نازک‌دلی و رعنایی

هنوز عشق ندانی که چیست تا وقتی

که در محافلِ مردانِ پاک بازآیی

به جز کمال نبینی چو چشم بربندی

به‌جز جمال نبینی چو چشم بگشایی

چو باز دیده ز هر دو جهان چو بردوزی

به دوست راه بری چون به خویش بازآیی

نزاریا به سرِ عشق هیچ ره نبری

به عقلِ مختصر آن به که درنیفزایی

خلافِ عشق به فرمانِ عقل دانی چیست

همان حکایتِ ابلیس و خویشتن رایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام