گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

به پای مردیِ عقل از رهِ شکیبایی

کجا روم که محال است عقل و سودایی

طمع مکن که به تدبیرِ عقل دست دهد

شکیب هر که برآورد سر به شیدایی

دلی بباید و پیشانی‌یی که نتوان رفت

طریقِ عشق به نازک‌دلی و رعنایی

هنوز عشق ندانی که چیست تا وقتی

که در محافلِ مردانِ پاک بازآیی

به جز کمال نبینی چو چشم بربندی

به‌جز جمال نبینی چو چشم بگشایی

چو باز دیده ز هر دو جهان چو بردوزی

به دوست راه بری چون به خویش بازآیی

نزاریا به سرِ عشق هیچ ره نبری

به عقلِ مختصر آن به که درنیفزایی

خلافِ عشق به فرمانِ عقل دانی چیست

همان حکایتِ ابلیس و خویشتن رایی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.