گنجور

 
حکیم نزاری

عشق است نه هر چنان که خواهی

دردست و نیازِ صبح‌گاهی

از خود به درآی تا نباشی

موقوفِ اوامر و نواهی

گر زآن که گدای کوی اویی

بر ملک وجود پادشاهی

تو هیچ نه‌ای به خود اگر خود

از ماه تُراست تا به ماهی

نوریت بباید ای خردمند

کز ظلمتِ خود دراو پناهی

بی‌واسطه ی هدایتِ خضر

ره نیست به چشمه در سیاهی

دور از قدمِ محقّقانی

تا ملتفتِ سر و کلاهی

این نکته بدان که تا چو اقطاب

واصل نشنوی طفیلِ راهی

بر محضرِ نیستان نزاری

بنویس به خطِ خود گواهی

با هستیِ خویشتن نگردی

موصوف به هستیِ الاهی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

بر من بگذشت دی پگاهی

سروی و فرازِ سرو ماهی

زیبا بر و گردن و نغوله

آراسته کاکل و کلاهی

آشوبِ دلی هلاکِ جانی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
امیرخسرو دهلوی

ای آنکه تمام هم چو ماهی

با زلف چو چتر پادشاهی

مردم ز برای نقش و زلفت

از دیده برون کشد سیاهی

گر خط سیاه خود ببینی

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
ابن یمین

گفتیم خیال چون تو ماهی

بینیم بخواب گاهگاهی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه