گنجور

شمارهٔ ۱۳۲۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

با تو رازی‌ست مرا از دگران پنهانی

عاشقِ زار توام ماه‌رخا تا دانی

چشمِ خون ریز تو کشته‌ست منِ مسکین را

دادِ من راستی آن است کزو بستانی

جان و دل هر دو ندارند محلی برِ تو

کی میسّر می‌شود این کار بدین آسانی

یک‌دمی با دمِ ما ساز و گرچه ممکن

نیست کاین آتشِ سوزان به دمی بنشانی

شیوهء من چه بود شیفته کاری در عشق

چه بود غایتِ معموریِ من، ویرانی

گو چنین باش من و صحبتِ اوباش و رنود

هم برین بی سری اولاتر و بی سامانی

من بر آنم که ز عهدِ تو نگردانم سر

آسیا بر سرِ من گر به جفا گردانی

عشق از آن خانه برانداز کند خودبین را

تا برون آردش از ورطه ی نافرمانی

سپر از غمزه ی مستِ تو بیندازد چرخ

با دو ابرویِ تو خود کس نکند پیشانی

زهره خواهد که بر آهنگِ نزاری تا روز

همه شب بر سرِ کوی تو کند شب‌خوانی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.