گنجور

شمارهٔ ۱۳۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست

سرو سیمین بر ما از چمن جان برخاست

این چه روی است که از گوشه برقع بنمود

که قیامت ز نهاد من حیران برخاست

خط سبزش نگرید آمده در گرد لبش

اینک آن خضر که از چشمه حیوان برخاست

در میان آمد و بنشست و چو بیرون شد باز

این همه فتنه از آن سرو خرامان برخاست

کفر و اسلام به هم بر زد و کی بنشیند

رستخیزی که از آن زلف پریشان برخاست

دلبرا ذره به خورشید کند میل و مرا

طمع وصل تو در سر ز پی آن برخاست

من اگر سر برود با تو به سر خواهم برد

تا نگویند به عجز از سر پیمان برخاست

نتوان از سر پیمان تو برخاست ولیک

از سر جان به تمنای تو بتوان برخاست

ذره ای مهر تو در جان نزاری بنشست

این همه ولوله از خلق قهستان برخاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام