گنجور

شمارهٔ ۱۳۰۳

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

می بیار ای غلام حالی می

دفع سرما نمی‌کنی هی هی

در چنین شب که زمهریرِ هوا

می‌کند خشک در بدن رگ و پی

بر تنِ هوش‌یار در حمام

زخمِ سرما بیفسراند خوی

جز به گرمیِ آفتاب قدح

نرود سردی از طبیعتِ وی

به از این کی به کار خواهد شد

کی دهی پس به من نگویی کی

بده آبی که آن کند با من

که کند آتشِ روان با نَی

جانِ شیرین نزاری آورده‌ست

تا کنی جامِ تلخ بر سرِ وَی

دست او رد مکن بده بستان

بازخر جانِ او به جامی می



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.